بايد متفاوت بود . متفاوت . تفاوت به معناي شنا كردن در خلاف امواج . اگر شيوه زندگي را به عام و خاص تقسيم كنيم مهمترين مميز اين دو در هدفمند بودن زندگي و به تبع آن داشتن ساختار فكري منسجم و برنامه و روش كلي براي زندگي كردن است. تفاوت مذكور نه تنها در عام و خاص بلكه در بين خواص نيز به نحوي ديگر ظاهر مي شود . اگر در روش و برنامه زندگي خواص بنگريم اين تفاوت به وضوح قابل درك است. برنامه زندگي به مفهوم جزئي آن امري خصوصي و انفرادي محسوب مي شود – تا كنون اين چنين انديشيده ام كهبا توجه شرايط زندگي هر فرد و ويژگي ها و نيز توانايي ها و روحيات متفاوت افراد مختلف هيچ دو نفري نمي توانند از يك برنامه زندگي و ساختار فكري كاملاً مشابه و يكسان بهره مند باشند . تنها تشابه را مي توان در هدف نهايي و يا ساختار كلي جست . اين تشابه عموما با تأسي و اثر پذيرفتن همراه بوده و نه به صورت كاملا تقليدي . آگاهي از افكار از طرق مختلفي نظير انتقال يافته ها از رابطه استادي - شاگردي و يا از طريق مطالعه آثار و نوشته ها و ...... بزرگان امكان پذير است . چنانكه در موارد بسياري شاگرد در مقابل افكار استاد قد علم كرده است يا او را رد كرده و يا ورژن افكار استاد را ارتقا داده است . بنا بر آنچه بيان شد تفاوت مذكور در بين خواص نيز نه تنها وجود دارد بلكه شايد از اهميت بيشتري برخوردار است .
اصولا منظور از متفاوت زيستن در مرحله اول ، هدفمند بودن زندگي براي فرد مي باشد ؛ به صورتي كه در تمامي مراحل زندگي ، تصميمات در جهت نيل به هدف باشد.

اصلاً منظور از هدف ، امري دست نيافتني و يا دراز مدت نيست . اينكه هدف حتماً بايد ماوراالطبيعي و دينمداري باشد تا هدف ناميده شود . بلكه در اينجا اصل بر داشتن هدف است خواه الهي يا غير الهي . براي مثال بزرگان دوران مدرنيته چون دكارت و بيكن( كه پدر علم جديد محسوب مي شود ) هدف از زندگي را از حالت الهي كه مطلوب سنت پيشين بود به روي زمين آوردن يعني هدف پيشرفت در علوم ، دستيابي و سيطره بر طبيعت بود و نه رسيدن به حقيقت و قرب الهي .
به هيچ وجه در اينجا نمي خواهم هيچ يك از اين اهداف زندگي ( الهي و غير الهي ) را به عنوان برترين معرفي كنم.
تفاوت در هدفمند بودن تنها بدين معني است كه نبايد در زندگي آنقد ر غرق شد كه هدف فراموش شود. بايد هدف و وسيله و راه رسيدن به هدف را از هم تميز داد.
ديگر مشخصه انسانهاي متفاوت داشتن ساختار و روش زندگي ( فلسفه زندگي به معني چوني و چرايي ) است. آنقدر قوي كه در مواجهه با مشكلات زندگي توانايي ارائه راهكار داشته باشند . منظور از ساختار و روش زندگي نيز تنها محدوده اديان الهي ( اسلام ، مسيحيت و .....) و يا مكاتب مختلف ديگر نمي باشد . اگر چه هر كدام از اين ها نيز روش و فلسفه خاص خود را دارند . مهم اين است كه وقتي در اين چارچوب ها قرار مي گيري به موجودي منفعل ، بله قربان –چشم قربان خالص تبديل نشوي . به خاطر همين مسئله است كه فكر مي كنم نبايد روش و مكتب هيچ دو نفري دقيقاً يكي باشد يعني اصلا نمي توان باشد. همچنانكه در تعاليم دين اسلام آمده ( حديثي از پيغمبر (ص)) : دين و توحيد هيچ دو نفري ( اباذر و سلمان ) يكسان نمي باشد و اگر يكي از آنها از توحيد ديگري با خبر شو او را ملحد مي انگارد.
روشمندي زندگي كه – آن هم تحت تأثير هدفمندي است – از لحاظ پيروي از
مكاتب و اديان به دو دسته كلي تقسيم مي شود :
الف ) تبعيت از دين مكتب خاص . با توجه به اينكه براي تحقق آرمان ها و رسيدن به هدف غايي بايد از نردبان روش و احكام در نظر گرفته شده بالا رفت آن هم به دور از هر گونه كوتاهي و كاستي زيرا به اندازه هر گونه كوتاهي در احكام به همان اندازه از رسيدن به مقصد فاصله مي گيريم .
ب ) تفكر فراديني . محدود نكردن خود به دين خاصي و از هر گلستان گلي چيدن. تنظيم چارچوب و احكام با دو منبع اديان و مكاتب و عقل . يعني روشي كه شالوده اش بر اديان و با نظارت عقل صورت گيرد . كار بس دشوار و سخت مي شود . اينجاست كه نقشي كه عقل بر عهده مي گيرد نقشي كليدي و بس دشوار است. انتخاب صحيح بر پايه تجزه و تحليل و تطبيق با اصول عقلي .
كليدي ترين مرحله " انتخاب " است . مهم اين است كه اول سعي نمايي درست انتخاب كني . سپس شخصيتي منفعل نباشي اگر اسلام را يافتي يك مسلمان حقيقي باش اگر مسيحيت را يافتي يك مسيحي حقيقي . صرف اينكه از پدر و مادر دين دار متولد شده اي حتي توجيه مناسبي نيست.
اصل اساسي اين است كه هدفمند روشي براي زندگيت بيابي و با تمام وجود در تحقق آن بكوشي.
متفاوت باش .... متفاوت زندگي كن ......... اين است راهكار من براي زندگي
شايد تعريفم از عقل و احساس با آنچه تا كنون گفته اند متفاوت باشد . اصلا علاقمند هستم كه واژه ها را دوباره تعريف كنم. مي خواهم چارچوب ها را بشكنم كه چارچوب محدود كننده است و دست و پا گير ... اما دريغ در اين دنيا از چارچوب گريزي نيست كه چارچوب شكني نيز خود يك چارچوب است . بايد به دنبال چارچوبي محكم براي ساختمان زندگي بود.
بدا به حالت اگر جمعي را دوست داشته باشي و جمع نيز تو را . اما دوست داشتن صرفا احساسي باشد .هيچ كس نمي داند اين دوستي تو را به كجا مي راند. و بدتر اينكه شخص خاصي را دوست داشته باشي و او نيز تو را .اما نداني سرچشمه ( مبدا ) اين دوستي كجاست ؟!
دوست اين واژه ساده اما پيچيده . احساسات مسبب دوستي و دوستي مسبب احساس .عجب دور جانانه اي !!! آيا براستي دوستي از اين منظر باطل است؟!
صحت دوستي را در سرچشمه احساس بايد جست . احساس زيباست ولي بس خطرناك. احساس بايد از مبدايي قوي سرچشمه بگيرد . مبدا كه مي گوييم هم از جهت زماني هم مكاني و هم با در نظر گرفتن شرايط وابستگي به ساير عوامل مطلوب است.
M بايد احساس را عقلي كرد !!!M
عقل و احساس در هم نمي گنجند .عقل در دايره احساس كميتش لنگ مي زند و احساس غالبا غير عقلي است!!! عده اي عقل را بر احساس برتر مي دانند و عده اي نيز در برتري جويي احساس همت گمارده اند . يكي عقل را نفي مي كند و يكي ديگر هم احساس را سركوب مي كند.
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه دراين دايره سرگردانند
مگر بي احساس مي توان زندگي كرد ؟! .مگر زندگي كه بر پايه عقل پي ريزي نشده باشد ، به غايت مقصود مي رسد؟! محققا خير.
بايد در زندگي سعي كرد اين به ظاهر پارادوكس را شكل داد. يعني هنر در پيدا كردن تعامل اين دو است نه در اعلام تقابل .
عقل همواره محدود كننده است . ساختار عقلي به معناي چارچوب است . چارچوب يعني قيد و بند ﺜ آنچه از آن گريزانم . پس محققا مرا اغنا نمي كند . با توجه به اينكه بدون آن نيز زندگي برايم ناممكن مي شود ،هرگز نمي توانم از آن دست بركشم.. از امتيازات احساس لايتناهي بودن آن است ( شايد يك امتياز مثبت !!)
محدوده ي!! احساس بينهايت است ! احساس يعني وسيله رسيدن به حقيقت ، بينهايت ، اما بدون محدوديت . اساسا احساس به حكم احساس بودنش تا بينهايت گسترده است .ضعف احساس در گذرا بودنش است .احساس از اين لحاظ در مقابل عقل كم مي آورد . تصميمي كه فقط بر پايه احساس باشد ، صرفا يك احساس ، تضميني بر ثبات آن نيست. از اين جهت با بي ثباتي دنيا تطبيق دارد . شايد اصلا دليلي بر آن باشد..
آري با يك احساس خوب مي تواند با يك احساس بد خير گردد. خوب ........... بد .!!!! براستي كه هنوز مفهومي براي آنها نيافته ام . خوب از نظر من خوب و بد نيز از نظر من آن هم در محدوده زماني خاصي ، بد است. همين مصدق اين امر است كه خوب وبد اگر به تنهايي قابل تعريف باشند در قلمرو احساس است. يك حكم احساسي موقت و با توجه به شرايط و ويژگي هاي مكاني زماني است . شايد در موقعيتي ديگر ( زماني ديگر يا مكاني متفاوت ) باعث شرمساري و ندامت گردد . شايد اين حكم از ديد احساسي ديگر با مبدا ( سرچشمه ) متفاوت خطا باشد .پس تا آنجا كه مقدور مي باشد بايد كوشيد حكمي بر احساس سوار نگردد. بايد احساس اين اسب سركش و غرور آميز را با عقل دهنه زد.! احساس را محدود كرد ؟! بايد كنترلش كرد . يعني همواره مبدا آن را بر عقلانيت نهاد .يك احساس عقلي !!!! همان پارادوكس مذكور !! مبهم به معناي تعريف نشده.
چنين ساختار فكري ديگر نه سختي و قيد و بند ساختار عقلي صرف را دارد و نه افسار گسيختگي و بي ثباتي احساس محض را . اينگونه احساس را به ثبات مي رسانيم.!!! احساسات به دليل سياليتش چقرمگي ساختار را بالا مي آورد . ساختار را منعطف مي كند . مي توان در برابر مشكلات و موانع به نحو مطلوبي به پشتوانه عقل راهكار ارائه كرد و پيـــــروز گرديد.
آرمانم چنين ساختاري است كه قبل ، از احساس صرف لطمه ها ديده ام و عقل نيز با سختي بالايش ، شكننده نشان داده است. هر دو مرا از رسيدن به مقصود گريزان كرده اند. عكس عمل كرده اند . اميدوارم كه توان رسيدن به چنين ساختاري را داشته باشم.
به جستجوي انسان هاي بزرگ پرداختم ، هميشه ميمون هاي آرمانهايشان را يافتم. (نيچه)
بايد دقت كرد كه هر دو ( عقل و احساس )وسيله اند ، نبايد هدف گردند!!!
غروب 21تير84


