آتشی سازید
که تاریکی سرما چشم ها بسته
درون استخوانها کرده افزونتر نفوذش را
سفر را عزم کرده عشق و رامش از زمین رفته
بترسم من که فردا هم میان باشد
میان امشب و سایه
تمام سینه ها از درد و رنج و نای ها از بغض
چشم ها از بغض آکنده
هوا تاریک و دنیا گشته تنگ امشب
تو گویی آسمان اوج امشب بوسه برکندست از خاکی دون
نه ! براستی نه!
عرش را تنگیده در آغوش خاکینش زمین فرش
![]()
در این موسم در این فصل است
ندارد معنی بالا و بالایی ،بلندی ها
ندارد کوه بدمستی خبر از هستی دریا
آبها یخ بسته اند و موسم سرما رسیده
چشم ها در انتظار رویت نور وفا خیره
قلب ها زندانی پشت ترافیکند
نی ترافیک خیابانی
که ترافیک شدید وحشت و تردید
انده و شادی به هم آمیخته
و دواها دردها انگیخته
دریغ و صد دریغ !! اینجا
حکومت می کند گریه
زدست عشق بی فریاد
خیال گوش ها پاره
قلم ها سرشکسته ، قلب کاغذ هم سیه چون شب
چه می گویی تو آخر هان؟!! سیاهی میزبان دردهای دل!!!!!
زتنهایی بمرد دریا و گردیده چنان مرداب
ز تنهایی فریادی که در اعماق حنجر ها بخشکیده
کجا دریای طوفانی ؟کجا امواج ساخل ها؟
نشسته در پناه مرگ شاید موج
و بر دل خنجر توهین نشسته آسمان را
و آسمان در تلقی از زمین شاید
تگرگ است آسمان را گریه و اندوه
و بارانی نمی بارد
هوا تاریک و سرد است
دنیا تنگ تر امشب
زمستان نیست اما
از زمستان سرد تر امشب
آتشی سازیدو مشعل برفروزانید اندر پیش
آینه ها خاموش و بی نورند
عشق هم وهم و خیالی نیست بیش!!!!
سهیل
سحرگاه ۱۵/۷/۸۴


