چه تضميني است که حقيقتي ﺩرکار باشد؟ وقتي هر آنچه هست واقعيتي است بيش و کم تلخ و ته مزه يپذیرشش شيرين!!
.وقتي توان فرسوده ات را ياراي مقابله با هجوم واقعيات نيست وقتي نمي تواني چشم در چشم ،پنجه در پنجه واقعيات بايستي و ازداشته هايت پاسداري کني چرا به گريزگاه حقيقت پناه مي بري؟؟يک اسطوره يک محافظ خيالي !!!!هنر آن است که توان پذيرش واقعيت را داشته باشي به آن بيانديشي به فکر راهکار باشي ،از پس مشکلات برآيي!! هر چه هست اينجاست همين روبرو در همين فريادها همين نفس زدن ها!!دور نيست به اندازه ي دست يازيدني است به آنچه ملموس است نه انتزاعي......
در پس نا اميدي به دنبال چه مي گردي؟؟تا بوده همين بوده و بس!!! بزرگترين پيروزي پذيرفتن اشتباه است چرا براي اشتباهت دنبال مقصري؟ اشتباه از تو ، بادافره آن نيز متوجه توست. در اين تاريکي به کجا خيره شده اي؟چراغ در دستان توست مقابل را بنگر به اطراف چشم مدوز .تحفه تاريکي هراسي بيش نيست!!!! نور در آغوش توست به آغوش تاريکي خيره اي؟!!! گرمايش را حس نمي کني؟؟ به مقصد بيانديش و از دشخواري مسير مينديش!! واقعيت تويي.واقعيت راه است و عزم راهرو........ چرا به تاريکي پس پشت نگراني؟ تاريکي به کشتن چراغ آمده .او تورا وابسته مي خواهد. دام هاي تعلق به اين<< تاريکوحشت سراي سرمايش>>را پاره کن. بايد رفت به هر جايي که جز اين سرا باشد..!!! مرگ؟؟!!! نه................... آن هم اسارت است.اسارت در چنگال گريز!!!! گريز را نمي پسندم. نشاني از سرزمين تلاش بجو!! رهنوردهات بسيارند جاي پايشان هنوز پاک نشده!! خوب نگاه کن کدام سو را مي پيمايند!! دقيق ياش ! باد و بوران نتوانسته حک رد پاهايشان را از زمين بردارد.... گام ها استوار بوده عزم هاجزم دلها پاک نگاه ها به آسمان فريادها بي صدا !!! گوش هاي دل را بايد تيز کرد.بايد دويد وقت تنگ است . زمين خاکين تو را به چنگال مي کشد .تو را خاکي مي خواهد. پرواز کن تو پروازی!!!!
نماز عشق سهیل سحرگاه 28/7/84
شب بود و شب تر هم ز شب
چشم باز و دل بیدار باز
خواب هم بازیچه ی بازنده باز
چشم از غم بی چشم و رویی های دهر
آشفته بود و دل غمین
دل بودو چشم و چشم دل
روشن و شب تاریک دل
دل خسته و چشم بی رمق
رو کرد دل بر یار خویش
بر "دل بر" و عیار خویش
- ای چشم بیدار خمور
آرام باش
راحت خیال
این گفت دل
» تو ساعت دل کوک کن
چشمان خود بر هم بنه
یک دم بدور از همهمه
من می نشینم منتظر
تا شایدم آید ندا
از کوچه خواب آلودِ ما
یک رهگذر
یک دل بیدار دگر
لالا، لالا
لالایی ام از بهر تو
آرام باش؛ آسوده خواب
امید آن دارم که آید بوی عشق
از گل بن دل های ناب
امیدوار ،عاشق تر از یک آینه
امید است روشن شوم
در انعکاس ثانیه «
دل بر سرش دستی کشید
آرام شد ؛ خوابش عمیق
در خواب دید بیداریِ دل های خواب
خوشحالی این دل مظلوم کباب
دیگر نبود یارش تکین
دل بود و دل ها گشته بود
کشتی عشقش سرنشین.
دل شاد شد
اشکی به روی گونه ی نمناک جّست
دل از سر دل رحمی اش
دستی کشید بر گونه
آرام و یواش
گفت : » چشم من دل نازک است
نازکتر از گلبرگ گل
از اشک می بیند خراش !«
- هان با توام ، بیدار شو !
ای چشم من
ای همدم شب های دور
بیدار شو !
خواب این زمان مرگ آور است
حین نماز عشق شد
در این شب تاریک غم
تنهایی ام درد آور است!
در این قسمت به كامنت هاي شما پاسخ داده خواهد شد.


