تبليغاتX
*** فریاد های بی صدا ***

باز هم امشب ، شب بعدی است.آینده واژه ای سلیس در عین حال سیاه و تیره ای است.به راستی آینده را چه معنی توان کرد ؛ گذشته ی نیامده  ، تجربه ای دست نیافته  ویا کتابی سیه شده از قبل ؟؟!!

تحقق و عدم تحقق  هر یک از موارد بالا در مویی هم مرزند.می توان آینده را آنچنان ساخت که شایسته وبایسته باشد و گر نه شیطان زمان ، آن را آنگونه خواهد کرد که نشاید بودن.

« حال »  واژه ای مبهم و ملموس سزاوار ستایش و تقدیر.سزاوار تفکر و تامل .هر چند که شریان زمان حال را در مسیر خود همواره می کشاند ولی برتری آن بر آینده و گذشته ، دسترس بودن و ملموس بودن آن است. اصلا انسان همواره در دریاچه حال غوطه ور است اما افسوس و صد افسوس که ساحل پشت سر گذاشته ی گذشته و فکر و تشویش جزیره احتمالی پیش رو - آینده - او را از  موج سواری و حال کردن در دریای حال  وا می دارد. آنقدر که حال هم به گذشته ای بی ثمر برای آیندگان مبدل شود. حال ، زیباترین زمان خلق شده ا ست .این حال است که گذشته و آینده را شکوفا می کند.

 همواره بر آنم  کنونم را با فقط باحال تطبیق دهم.و از پس شیشه غبار آلود گذشته و یا از روشناهای سرابی شکاف دیوار بتونی آینده ، به مناظر منگرم. کاری بس دشوار در پیش است و راهی بس طولانی. گرامداشت مروارید حال و قرار دادن در صدف اصول زندگی ، اصیل ترین هدف و در عین حال از سهل و سخت ترین کارهای ممکنه است .

نمی دانم مقصر کیست ؛ روز یا شب؟! آمدن روز سبب سپری شدن شب است یا شب پس شب ، محرک روشنایی روز.

شب ؛ زیباترین کلمه ای که با الفبای عشق می توان نوشت .روشنایی و لطافتی که در شب یافت می شود در غلغله و هیاهوی هیچ روزی نخواهی یافتن. شب ؛ واژه ای کوتاه در عین حال عمیق . جادوی دو حرف ش و ب را کسانی دریافتند که آنرا پاس داشتند. دوست ؛ واژه ای در پس شب . سیاهی شب یادآور چهار حرف کلیدی است . د، و ، س ، ت . دین و دنیا، وفا ، ستایش ، تنهایی .که این چار حرف هر کدام سرآغاز رمان های بس بلند و عمیق و جانسوز هستند.

دل ؛ سنگین ترین سنگی است که توان جست. اما سنگینی آن نه از برای وزن که قدر و منزلت است.  از آن جهت که وسیله ی ارتباط بین عاشق و معشوق است. و از آن رو که مخزن الاسرار هستی است. سنگ ماهیت خود را حفظ می کند؟ آری اما نه در دستان محبوب . معبود.که در کف اش سنگ خارا موم است.

عقل ؛ مضحکه ی دل. ستاره ای که در پای روشنای خورشید دل ، زانو می زند . و آنرا می پرستد. به راستی که عقل هم با آن همه شکوه و جلال از پس دل بر نخواهد آمد و جز به تماشا نشستن و تحسین کاری نمی تواند پیش برد.

عشق ؛ محکومیت ، تناقض خالص  ، تحمیلیه ی دل بر عقل .یعنی اسارت در آزادی . یعنی کور و کر شدن ظاهری . یعنی پرستش ،عبادت  ، پل ارتباط با جهان نادیدنی . و شاید خود جهان ماورا.

تشخیص راه صحیح زندگی مستلزم بهره برداری از عقل شیدا ! دل پاک و تاملات درونی فرد است.

 

+ نوشته شده در  85/01/30ساعت 8:36  توسط سهیل  | 


باز هم رفتن. چرا رفتن ؟ شاید باید می رفت ، شاید ....

رفتن .تا بوده همین بوده. آمد جای پایش در فکر و خاطرم مانده مهم این است. و رفت.

رفتن. آمدن و چگونه ماندن است که چگونگی رفتن را تعیین می کند.

رفتن . امان از چگونه رفتن. باید در اوج رفت. وقتی رفتن را بایدی در سندان زمان می کوبد. باید آزاد آمد و آزاد ماند و چون آزادگان رفت و هنگامی که آزادی برای آزادگان است آزادگان نیز . پس رفتن را چه باک  که در راه رسیدن به آزادی است و نه گریز.

رفتن را چه باک است اگر .....

آزاده آزاد آمد و آزاد ماند و اکنون آزاده رفت.

رفت و اینگونه برایش نوشتم :

می خواهم به اعجاز قلم ، اکنون را که در حال نوشتن ام به زمانی سیال مداوم در حال گذر اکسیر کنم. که تلخ و شیرینی اش همه به اکنون که می خوانی اش بسته است و دیگر هیچ. اگر بر پایه هایی که ساخته ای ، آنچه به دست آورده ای، منزل گزینی و آنها را شالوده آینده ات گردانده باشی، خوب و بدِ اکنون - که برایت می نویسم هر چه باشد ، شیرین و خاطره انگیز است.

اکنون که می نویسم ، اکنون که می خوانی ، آن موقع که نوشته بودم و آن موقع که خواهی خواند. چقدر سیلان در زمان لذت بخش است و غرور انگیز. اکنون که در دست من است زمستان 84 و اکنون که در دستان توست و امیدوارم دوست داشتنی ترین فصل زندگی ات باشد.

نه اکنون که در بسیاری چرک نوشت هایم گم شده ام از همان نخست می دانستم که از زمان و زمانه گفتن را پایانی نیست. هر چه هست برداشت ما ست که تعیین کننده ی میزانِ لذت و الم ما از این دنیاست.

الم! از همان روز اول . همان موقع که بی هیچ حق انتخابی متولد شدیم و راهی که پیش روی ما گسترده شد. در مکان و زمانی ناخواسته ی ما. باید بروی یا باید بمیری. اگر بمانی و بروی هم ( علی رغم تلاش ) باید تحمل کنی ، غم ها را ، دوری ها را ، درد ها و مشکلات اجتماعی اقتصادی ، ..... را .اگر بمیری هم باید! حساب پس دهی . باید مجازات شوی و حتی باید بهشت بروی و یا نه! .....  شاید همه ی اینها توهمی بیش نباشند و اینگونه هم زندگی تلخ تر از آنچه هست می شود. یک تسلسل باطل ! می آیی! ...... می آیی ! ........... می آیی! ............ تاکی؟ اگر نخواهیم در این تسلسل باشیم چه؟

نمی دانم بعد که نوشته ها را می خوانی لابه لای آنها در پی چه می گردی؟ همین مسئله انتخاب نوشته ها را برایم دشوار کرده است. می خواهی خاطره بنویسم که باید رمانها نوشت از آنچه در دیار تب خیز خلق کردی. می خواهی اکنونت را در لابه لای نوشته های گذشته بیابی ، شاید هم گمشده و یا گمکرده ای در آنها داری و می جویی و از جستن آن لذت می بری. هر چه هست امیدوارم  در میسر زندگی ام با چون تو بسیار برخورد داشته باشم و کاش چون تو بسیار باشد.

یاد سهراب افتادم : زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود . صحنه پیوسته به جاست .خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. و آشنایی با تو همان نغمه است که بر جا می ماند و در خاطرم محفوظ. و تار و پودی محکم از هزار تارو پود حیاتی زندگی ام. دوستی را چون با تو بود و آنگونه که می خواستم ، تحسین می کنم و برای هر آنچه باید سپاسگزار باشم از تو قدردانی. امیدوارم مسیر صحیح زندگی ات را بیابی و در آن ؛ روز به روز ثابت قدم تر و مصمم تر گام برداری و کامیاب گردی. دوستی را پایانی نخواهد بود .و یک دوست خوب برایم باقی خواهی ماندو اگر عمر امانمان دهد باز یکدیگر را خواهیم دید. ( امیدوارم

+ نوشته شده در  85/01/14ساعت 11:41  توسط سهیل  |