من کيم؟ قله بلند آرمانها و چارچوب فکري تحليل شده! و تو همان چوب دستي سبز دوستي ؛ نه! تو عصاي دست من نبودي که عصاي موسي بودي و اعجازت انفجار آتشفشان و نابود کردن بلنداي اين قله . قله اي که حتا هيچ پرنده اي هم سپيدي برفش را از پس ابرها نديده بود.قله اي ستبر بر پايبست خود.آرام برجا مانده در گوشه اي از جنگل ولي با آسمان ذهني بلند.قله اي که از شکوه و هيبتش فتح آن بر ذهن هيچ فاتحي خطور نکرده بود. قله اي که پايه هايش از ميان دره ي وحشتناک <اجتماع جنگل> پاگرفته ، با هنجار شکني ها - آنچه که بي دليل و استدلالي اجبار شده اند!!

هيچ کدام از جنگليان به بلنداي آن اصلا فکر نکرده بودند.اين قله نيز خود را آنقدر بلند مي دانست که سالياني بس طولاني در جنگل اما فراتر از قانون جنگل و نگاه جنگليان زيسته بود.قله آنچنان غرق در تنهايي خود بود که نه باد و طوفان و رعد و نه حتا خدايگان جنگل نمي توانست نظرش را به خود جلب کند.يعني اصلا قرار نبود بيدار شود . قرار نبود کسي پيدا شود که همنواي سکوتش فرياد برآورد؛ حداقل او اينگونه مي پنداشت. اما اين بار مثل هميشه نبود.صداي پاي <غريب نسيمي آشنا> بر تمامي پيکرش لرزه افکند ؛ تني که سالها آينه لرزه بر سيمايش نديده بود.
قله باور نداشت صداقت صداي نسيم را. اراده کرد تا سرش را بالا بگيرد و به نسيم نگاهي بياندازد.به ناگاه نسيم تمامي سکوت قله را ، تمامي غرورش را شکست؛ هاله ي ابر را به کناري رانده بود.سـ س ..سلام و ....... رفت!! طوفاني از گرد و خاک بر پا شدو در يک روز بي غروب ، اعجاز آتشفشان کلامش ، افکار قله را در هم پيچيد.
براستي ديگر از آن همه اقتدار چيزي باقي نمانده .بلنداي اين قله فرو ريخته ؛ اما باز هم مي دانم که در اين جنگل نمي زيد.فاصله ي اين قله تا دوران افول مرگ زياد نيست! .. ريزش! آه ، استواري قله کو؟.........خروش و نهيب! واي ،پس آرامش قله کو؟........اينجا همه پاره هاي سنگ است،پس قله کو؟............آسمان قله دست نيافتني بود .قله و خرد شدن زير پاي جنگل؟!
قله با بلنديش، با اقتدارش ، با سر به افلاک کشيدنش زندگي مي کرد: تنها ولي تنهاي تنها، خسته تر از هر چه خسته.با ابرها رخ خود را از جنگل پايين دست پوشيده بود.و همه ي غرورش همين بود!!!!هيچ نسيمي خود را آنقدر نمي ديد که اين ابرها را کنار زندتا رخسار قله را نمايان کند.سالهاي سال او اينگونه زيسته بود.

جنگليان حرفش را نمي خواندند. اصلا جنگليان با قانون هاي جنگلي شان از پايبست با قله کنار نمي آمدند.تا اينکه هوهوي نسيمي از آن ور جنگل هاهاي زندگي تازه اي در قله دميد.نسيم و اوج قله ؟! نه ، همدم و شايد گمشده ي ساليان تنهايي . همچنان جنگليان، جنگلي قله را نظاره گر بودند ؛ اما قله سالها دل از اين جنگل بريده بود.
در همان روز بي غروب بهاري ، بعد از مدت ها ، ابرها از روي قله کنار رفتند و قله از منظر تازه اي نگران اطراف شد!
اما فراموش کرده بود نسيم زودگذر است .< نسيم ماندگار نيست،غرور قله شکستني است. >
نسيم طوفاني به پا کرد و رفت .رخ زيباي قله ديگر از ستر خارج شده بود.
< امابراي نسيم که غرور قله مهم نيست!>
قله ديگر قله نبود.شايد خودش نمي خواست باشد.غصه هايش صد چندان شده بود . قله بلند و آرام ما ، ديگر آرام نبود. از درون مي جوشيد، مي خروشيد : داشت تمامي روزهاي تنهايي و روزهاي سکوت گذشته را مرور مي کرد.
جنگل ، بي تفاوت در پي هنجارهايش ! بود .
< غرور و اقتدار يک قله به جنگل چه مربوط؟!>
اصلا براي جنگل بود و نبود قله مهم نبود.با اينکه در حال ريزش و نابودي بود اما ديگر حتا خودش هم تعلقي به گذشته ي گذشته اش و حال گذرايش و آينده اش نداشت. ديگر قله از اهميت وجودي بهره اي نداشت. بودش با نبودش فرقي نمي کرد.
< قله بايد منفجر مي شد ، از هم مي پاشيد، نيست مي گرديد.............>
سهيل
چهارم تير ماه يکهزار و سيصد و هشتاد و چهار

