نوشته ها تا دریچه ی چشمانم بالا می آیند.چشمانم می سوزد. رد قلم روی انگشتانم کرخ شده. و مدت هاست ردی از قلم بر کاغذ نمانده.
نانوشته ها می آیند. . قلم در دست ندارم به آینده ای دور و نا معلوم عقب می افتند از کشاکش نوشتن و خواندن.
باور نمی کنم مرده باشم.زنده ام تا به نا نوشته ها زندگی دهم.زندگی از آن من است.نانوشته ها همواره در انتظارند.
من آفریدگار نانوشته ها، خلق می کنم.می سازم از عدم وجود را!
باز هم قانون شکنی. باز هم خرد کردن تمامی اصول سنگی!
من می خوانم و این گونه زندگی می کنم.من می نویسم و اینگونه زندگی می بخشم.
من تنهایی را دوست دارم. می خواهمش.می پرستمش. که از روزی که از من روی گرداند زندگی کردن و زندگانی بخشیدن از مخیله ام فاصله گرفت.
کلیدی نیست.. قفل ها باید شکست...
آزاد کرد فریاد را
از حنجر تنگ قلم
توهین ها بر من برفت
هان! ای قلم خوابیده ای؟!!
بگشا زبان تند خویش فریاد زن من زنده ام
.....................................
امضا: سهیل
چهاردهم اردیبهشت هزارو سیصدو هشتادو ۶
دلم میخواد شعر بشم...........
دلم می خواد با خط خوش نوشته شم...............
دلم می خواد پرینت شم رو جلد دفترچه های خاطرات ..................
................... دلم میخواد بارون رو از پشت ویترین مغازه بابام ببینم
دوست دارم زل بزنم تو چشمای زل زده به ویترین باران ..........................
......... اون دختر کوچولو.....
. که هر روز غروب .....
میاد دم مغازه حسن آقا !!
دلم میخواد شعر شم ...........
یه شعر بارونی!!!!!!!!!!!!!!
............
.....
من کيم؟ قله بلند آرمانها و چارچوب فکري تحليل شده! و تو همان چوب دستي سبز دوستي ؛ نه! تو عصاي دست من نبودي که عصاي موسي بودي و اعجازت انفجار آتشفشان و نابود کردن بلنداي اين قله . قله اي که حتا هيچ پرنده اي هم سپيدي برفش را از پس ابرها نديده بود.قله اي ستبر بر پايبست خود.آرام برجا مانده در گوشه اي از جنگل ولي با آسمان ذهني بلند.قله اي که از شکوه و هيبتش فتح آن بر ذهن هيچ فاتحي خطور نکرده بود. قله اي که پايه هايش از ميان دره ي وحشتناک <اجتماع جنگل> پاگرفته ، با هنجار شکني ها - آنچه که بي دليل و استدلالي اجبار شده اند!!

هيچ کدام از جنگليان به بلنداي آن اصلا فکر نکرده بودند.اين قله نيز خود را آنقدر بلند مي دانست که سالياني بس طولاني در جنگل اما فراتر از قانون جنگل و نگاه جنگليان زيسته بود.قله آنچنان غرق در تنهايي خود بود که نه باد و طوفان و رعد و نه حتا خدايگان جنگل نمي توانست نظرش را به خود جلب کند.يعني اصلا قرار نبود بيدار شود . قرار نبود کسي پيدا شود که همنواي سکوتش فرياد برآورد؛ حداقل او اينگونه مي پنداشت. اما اين بار مثل هميشه نبود.صداي پاي <غريب نسيمي آشنا> بر تمامي پيکرش لرزه افکند ؛ تني که سالها آينه لرزه بر سيمايش نديده بود.
قله باور نداشت صداقت صداي نسيم را. اراده کرد تا سرش را بالا بگيرد و به نسيم نگاهي بياندازد.به ناگاه نسيم تمامي سکوت قله را ، تمامي غرورش را شکست؛ هاله ي ابر را به کناري رانده بود.سـ س ..سلام و ....... رفت!! طوفاني از گرد و خاک بر پا شدو در يک روز بي غروب ، اعجاز آتشفشان کلامش ، افکار قله را در هم پيچيد.
براستي ديگر از آن همه اقتدار چيزي باقي نمانده .بلنداي اين قله فرو ريخته ؛ اما باز هم مي دانم که در اين جنگل نمي زيد.فاصله ي اين قله تا دوران افول مرگ زياد نيست! .. ريزش! آه ، استواري قله کو؟.........خروش و نهيب! واي ،پس آرامش قله کو؟........اينجا همه پاره هاي سنگ است،پس قله کو؟............آسمان قله دست نيافتني بود .قله و خرد شدن زير پاي جنگل؟!
قله با بلنديش، با اقتدارش ، با سر به افلاک کشيدنش زندگي مي کرد: تنها ولي تنهاي تنها، خسته تر از هر چه خسته.با ابرها رخ خود را از جنگل پايين دست پوشيده بود.و همه ي غرورش همين بود!!!!هيچ نسيمي خود را آنقدر نمي ديد که اين ابرها را کنار زندتا رخسار قله را نمايان کند.سالهاي سال او اينگونه زيسته بود.

جنگليان حرفش را نمي خواندند. اصلا جنگليان با قانون هاي جنگلي شان از پايبست با قله کنار نمي آمدند.تا اينکه هوهوي نسيمي از آن ور جنگل هاهاي زندگي تازه اي در قله دميد.نسيم و اوج قله ؟! نه ، همدم و شايد گمشده ي ساليان تنهايي . همچنان جنگليان، جنگلي قله را نظاره گر بودند ؛ اما قله سالها دل از اين جنگل بريده بود.
در همان روز بي غروب بهاري ، بعد از مدت ها ، ابرها از روي قله کنار رفتند و قله از منظر تازه اي نگران اطراف شد!
اما فراموش کرده بود نسيم زودگذر است .< نسيم ماندگار نيست،غرور قله شکستني است. >
نسيم طوفاني به پا کرد و رفت .رخ زيباي قله ديگر از ستر خارج شده بود.
< امابراي نسيم که غرور قله مهم نيست!>
قله ديگر قله نبود.شايد خودش نمي خواست باشد.غصه هايش صد چندان شده بود . قله بلند و آرام ما ، ديگر آرام نبود. از درون مي جوشيد، مي خروشيد : داشت تمامي روزهاي تنهايي و روزهاي سکوت گذشته را مرور مي کرد.
جنگل ، بي تفاوت در پي هنجارهايش ! بود .
< غرور و اقتدار يک قله به جنگل چه مربوط؟!>
اصلا براي جنگل بود و نبود قله مهم نبود.با اينکه در حال ريزش و نابودي بود اما ديگر حتا خودش هم تعلقي به گذشته ي گذشته اش و حال گذرايش و آينده اش نداشت. ديگر قله از اهميت وجودي بهره اي نداشت. بودش با نبودش فرقي نمي کرد.
< قله بايد منفجر مي شد ، از هم مي پاشيد، نيست مي گرديد.............>
سهيل
چهارم تير ماه يکهزار و سيصد و هشتاد و چهار
باز هم رفتن. چرا رفتن ؟ شاید باید می رفت ، شاید ....
رفتن .تا بوده همین بوده. آمد جای پایش در فکر و خاطرم مانده مهم این است. و رفت.
رفتن. آمدن و چگونه ماندن است که چگونگی رفتن را تعیین می کند.
رفتن . امان از چگونه رفتن. باید در اوج رفت. وقتی رفتن را بایدی در سندان زمان می کوبد. باید آزاد آمد و آزاد ماند و چون آزادگان رفت و هنگامی که آزادی برای آزادگان است آزادگان نیز . پس رفتن را چه باک که در راه رسیدن به آزادی است و نه گریز.
رفتن را چه باک است اگر .....
آزاده آزاد آمد و آزاد ماند و اکنون آزاده رفت.
رفت و اینگونه برایش نوشتم :
می خواهم به اعجاز قلم ، اکنون را – که در حال نوشتن ام – به زمانی سیال مداوم در حال گذر اکسیر کنم. که تلخ و شیرینی اش همه به اکنون که می خوانی اش بسته است و دیگر هیچ. اگر بر پایه هایی که ساخته ای ، آنچه به دست آورده ای، منزل گزینی و آنها را شالوده آینده ات گردانده باشی، خوب و بدِ اکنون - که برایت می نویسم – هر چه باشد ، شیرین و خاطره انگیز است.
اکنون که می نویسم ، اکنون که می خوانی ، آن موقع که نوشته بودم و آن موقع که خواهی خواند. چقدر سیلان در زمان لذت بخش است و غرور انگیز. اکنون که در دست من است زمستان 84 و اکنون که در دستان توست و امیدوارم دوست داشتنی ترین فصل زندگی ات باشد.
نه اکنون که در بسیاری چرک نوشت هایم گم شده ام از همان نخست می دانستم که از زمان و زمانه گفتن را پایانی نیست. هر چه هست برداشت ما ست که تعیین کننده ی میزانِ لذت و الم ما از این دنیاست.
الم! از همان روز اول . همان موقع که بی هیچ حق انتخابی متولد شدیم و راهی که پیش روی ما گسترده شد. در مکان و زمانی ناخواسته ی ما. باید بروی یا باید بمیری. اگر بمانی و بروی هم ( علی رغم تلاش ) باید تحمل کنی ، غم ها را ، دوری ها را ، درد ها و مشکلات اجتماعی اقتصادی ، ..... را .اگر بمیری هم باید! حساب پس دهی . باید مجازات شوی و حتی باید بهشت بروی و یا نه! ..... شاید همه ی اینها توهمی بیش نباشند و اینگونه هم زندگی تلخ تر از آنچه هست می شود. یک تسلسل باطل ! می آیی! ...... می آیی ! ........... می آیی! ............ تاکی؟ اگر نخواهیم در این تسلسل باشیم چه؟
نمی دانم بعد که نوشته ها را می خوانی لابه لای آنها در پی چه می گردی؟ همین مسئله انتخاب نوشته ها را برایم دشوار کرده است. می خواهی خاطره بنویسم که باید رمانها نوشت از آنچه در دیار تب خیز خلق کردی. می خواهی اکنونت را در لابه لای نوشته های گذشته بیابی ، شاید هم گمشده و یا گمکرده ای در آنها داری و می جویی و از جستن آن لذت می بری. هر چه هست امیدوارم در میسر زندگی ام با چون تو بسیار برخورد داشته باشم و کاش چون تو بسیار باشد.
یاد سهراب افتادم : زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود . صحنه پیوسته به جاست .خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. و آشنایی با تو همان نغمه است که بر جا می ماند و در خاطرم محفوظ. و تار و پودی محکم از هزار تارو پود حیاتی زندگی ام. دوستی را چون با تو بود و آنگونه که می خواستم ، تحسین می کنم و برای هر آنچه باید سپاسگزار باشم از تو قدردانی. امیدوارم مسیر صحیح زندگی ات را بیابی و در آن ؛ روز به روز ثابت قدم تر و مصمم تر گام برداری و کامیاب گردی. دوستی را پایانی نخواهد بود .و یک دوست خوب برایم باقی خواهی ماندو اگر عمر امانمان دهد باز یکدیگر را خواهیم دید. ( امیدوارم

بهترين عكس مطبوعاتى سال
يه موقع هايي بود يه ماشين کوچولو داشتم البيه خودم هم کوچولو بودم. يادش به خير. من ماشينمو دوست داشتم و اونهم به خاطر داشتن همچين راننده ي باحالي خيلس منو دوست داشت. اصلا اونقدر با هم بوديم و بازي مي کريم از دوتا دوست چيزي کم نداشتيم.بعض وقت ها اونقدر باهم حرف مي زديم که نپرس! تازه اونو به خيلي از بچه ها ترجيح مي دادم .حتي به جواد که هميشه مي خواست اونو ازم بگيره.
هميشه تو بغلم مي گرفتم مي خوابيدم ؛ نکنه ، چه مي دونم ! هاپو بياد ، جواد بياد و برداره واسه خودش! حتي تو خواب هم باهم بوديم.سوار ماشينم مي شدم و روي جاده هاي قالي ، چرخ مي زدم ؛ يه دستم رو فرمون يه دست ديگه از شيشه ماشين بيرون.صداي خندم تو خيابون ساکت قالي مي پيچيد. من که تو خواب بودم ، لبخند لبامو قشنگ مي کرد و مامانم يه دست تو سرم مي کشيد و يه بوسه رو پيشونيم مي زد و مي گفت : < جان ! عزيز دلم ! مامان به قربون خنده هات! > اون لحظه بود که خوابم خواستني مي شد.
اما امان از اون شبا که جواد مي اومد و مي خواست ماشين کوچولومو برداره و من مي خواستم ازش بگيرم.اما اونقدر تند تند ميدويد که اگه با تموم هستی ام هم مي دويدم بهش نمي رسيدم و من که صد بار تو چال و چوله هاي کابوسم افتاده بودم ، نفس نفس زنون هي گريه مي کردم و اگه شانس مي آوردم مامانم متوجهم مي شد و بازم منو مي بوسيد و تو آغوش گرمش فشارم ميداد که : < عزيزم گريه نکن .مامان پيشته خواب ديدي؟ چيزي نيس . همش خواب بوده .پاشو مامان يه ذره آب بهت بده بخوري ...> اونموقع بود که چشامو تو چشاي لبالب از مهربونيه مامان وا مي کردم و نگاه بعدي به ماشين کوچولو که اونطرف تر کنار متکا م افتاده بود. مامان آب مي داد و مي خوردم حالم جا مي اومد. زود ماشينمو بر مي داشتم و ميرفتم خودمو تو بغل مامانم فشار مي دادم .از خدا مي خواستم من و مامانم و ماشين کوچولومو از هم جدا نکنه!
اما بعضي شبا اوضاع خيلي وخيم بود.مامانم بدون هيچ توجهي به من مي ذاشت و مي رفت.اونقدر دور مي رفت که ديگه صداي پاشو تو خيابون قالي نميشنيدم.هرچي خودمو به زمين ميزدم .جيغ مي زدم نه خير هيچ تاثيري نداشت.
.jpg)
هر چي دنبال ماشين كوچولو مي گشتم.كه پيداش كنم و سوار بشم برم دنبال مامانم ، پيداش نمي كردم.اونموقع بود كه ديگه دلهره بالا مي گرفت و صدام فقط تو خواب بود.و هيچ كي تو بيداري متوجه تنهايي من تو خواب نمي شد. نه مامانم متوجه مي شد كه بياد و بغلم كنه ، ببوسه و بگه : «عزيزم چي شده ؟ بازم خواب ديدي ! خواب چي ديدي عزيزم ؟ پاشو قربونت .همش خواب بوده. من اينجام . اين هم ماشين كوچولوت كه خيلي دوستش داري. بيا يه ذره آب بهت بدم بخوري» و نه دستم به ماشين كوچولو مي رسيد كه بگيرمش تو بغلم و خوابم دوباره قشنگ بشه و سوار ماشين كوچولو برم دنبال مامان تو جاده هاي قالي با سرعت هر چه تموم تر ؛ پيداش كنم و دوباره بشيم من و ماشين كوچولو و مامان و من هم كه خوشبخت ترين آدم دنيا!
اونقدر توي اين كابوس دست و پا مي زدم تا بالاخره ، كابوس از من خسته مي شد و دلش به حال من مي سوخت و با يه تكون از خواب مي پريدم و همه چي مي شد مثله قبل .بيداري هم مثله « خواب قشنگه » بود. من بودم و ماشين كوچولو و مامان و يه دنياي بزرگ كه من خوشبخت ترين آدم كوچولوي توي اون دنيا بود.
چرا اينا رو گفتم شايد به خاطر دنياي آدم بزرگيمه كه توي اون حسابي گير كردم و با شباهت هاي كه با دنياي قشنگه قبليم داره حسابي دلم هواي اون خوشبختي رو كرده!
دوست دارم الان هم هر وقت از خواب بيدار مي شم هنوز خوشبختترين آدم تو دنيا باشم. سختي كار اينه كه اينجا مامانم هم نيست كه وقتي به كابوس ها ! دچارم منو تو آغوش گرمش بگيره ، ببوسه بگه : « عزيزم ، بيدار شو همش خواب بوده بيا اينم هموني كه خيلي دوستش داري بيا يه ذره آب مامان بهت بده . آروم شي.»
خدا نكنه به كابوس دچار بشم و گر نه بايد يه جوري با هم بسازيم و من كابوس و كابوس منو تحمل كنه و يه جوري بهم عادت كنيم!!!
چه تضميني است که حقيقتي ﺩرکار باشد؟ وقتي هر آنچه هست واقعيتي است بيش و کم تلخ و ته مزه يپذیرشش شيرين!!
.وقتي توان فرسوده ات را ياراي مقابله با هجوم واقعيات نيست وقتي نمي تواني چشم در چشم ،پنجه در پنجه واقعيات بايستي و ازداشته هايت پاسداري کني چرا به گريزگاه حقيقت پناه مي بري؟؟يک اسطوره يک محافظ خيالي !!!!هنر آن است که توان پذيرش واقعيت را داشته باشي به آن بيانديشي به فکر راهکار باشي ،از پس مشکلات برآيي!! هر چه هست اينجاست همين روبرو در همين فريادها همين نفس زدن ها!!دور نيست به اندازه ي دست يازيدني است به آنچه ملموس است نه انتزاعي......
در پس نا اميدي به دنبال چه مي گردي؟؟تا بوده همين بوده و بس!!! بزرگترين پيروزي پذيرفتن اشتباه است چرا براي اشتباهت دنبال مقصري؟ اشتباه از تو ، بادافره آن نيز متوجه توست. در اين تاريکي به کجا خيره شده اي؟چراغ در دستان توست مقابل را بنگر به اطراف چشم مدوز .تحفه تاريکي هراسي بيش نيست!!!! نور در آغوش توست به آغوش تاريکي خيره اي؟!!! گرمايش را حس نمي کني؟؟ به مقصد بيانديش و از دشخواري مسير مينديش!! واقعيت تويي.واقعيت راه است و عزم راهرو........ چرا به تاريکي پس پشت نگراني؟ تاريکي به کشتن چراغ آمده .او تورا وابسته مي خواهد. دام هاي تعلق به اين<< تاريکوحشت سراي سرمايش>>را پاره کن. بايد رفت به هر جايي که جز اين سرا باشد..!!! مرگ؟؟!!! نه................... آن هم اسارت است.اسارت در چنگال گريز!!!! گريز را نمي پسندم. نشاني از سرزمين تلاش بجو!! رهنوردهات بسيارند جاي پايشان هنوز پاک نشده!! خوب نگاه کن کدام سو را مي پيمايند!! دقيق ياش ! باد و بوران نتوانسته حک رد پاهايشان را از زمين بردارد.... گام ها استوار بوده عزم هاجزم دلها پاک نگاه ها به آسمان فريادها بي صدا !!! گوش هاي دل را بايد تيز کرد.بايد دويد وقت تنگ است . زمين خاکين تو را به چنگال مي کشد .تو را خاکي مي خواهد. پرواز کن تو پروازی!!!!

