زندگي يعني شكست اما فرار
اين فرار يعني قرار بي قرار
سنگ چيني خانه اي بر روي آب
حبس يك اندوه ، يعني توي قاب
قاب را كي بر سر ديوار كرد
بر سر او بايد اين ديوار را آوار كرد.
تا ابد لبخند را در گور كرد
گوركن را اشك چشمش كور كرد.
گوركن داستان غم پنهان كند
چشمِ بسته خنده را آسان كند!
مرد نيست آنكه سرش بيرون كند
چشم ها را با خبر در خون كند.
زندگي يعني همين ،يعني شكست
دردها را ديدن و هي چشم بست.
تا به كي دردِ خبر در كام گوش
دم فرو بند و چو جام زهر نوش.
اين خدا هم بهر انسان گور كند
خاكي اندر قعر قهرش كرد بند.
از چه گويي " آسماني بوده ايم،
فاصله ما تا خدا از هفت متر روده ايم.
چون غم و اندوه انسان ، مال شد
در همين خاك زمين او چال شد " ؟
چون خدا از هستي اش آگاه شد
ناخودآگاه همچو سطل در چاه شد.
عكس اندوه و غم اندر چاه ديد
ارزش تك بودنش را كاه ديد.
از غم و اندوه انسان آفريد
بار اين اندوه را آدم خريد.
آري انسان هستي اش از ماتم است
خنده و شادي كجا؟ دركت كم است!
آدمي با حرف عشق ترفند خورد
ميله هاي عشقش او در بند برد.
گوركن اين درد را منشور كرد
طيف اين ترفند را در گور كرد.
آري انسان بازي يك روزه اي است
شادي اش محدود اندر كوزه اي است
چون صدا از خنده خود در كند
همچو سنگ اين كوزه را لب پر كند
لكن اين كوزه براي آب نيست
خاك كوزه بر سرش،كو خواب نيست!
امضا :
سهيل رها
24/5/86

کوچه صفا از غم ها جدا سایه خدا
کودک لبخند شیرین تر ز قند یک دنیا عشق وغصه ها دربند
زندگی ، پرواز عاشقی آغاز
مادر در قنوت کوچه در سکوت
صدایی مهیب خنده را نهیب مردی را فریب
کودک هراسان مادر نگران یک دنیا عشق از مادری جوان
مادر ،پر پرواز در اوج نماز
کودک بازآرام لحظه ی ناکام
کوچه سکوت کوچه قنوت خنده را درود
کوچه فرباد زندگی بر باد یک دنیا فریاد زین همه بیداد
گرمی آغوش آسمان مدهوش
داغی ترکش ترکشی سرکش
کوچه بی کوچه کوچه نه بن بست عاشقی بی دست
کودک خونین گریه در کمین یک مهر داغ و یک مهر خونین
کودک یک سال مادر بی حال دستش کو؟ شد بال بمب بد سگال!!
فریاد فرزند زخمیه فرزند؟ مادر را دل بند....
کودک در آغوش عاشق بی هوش مادر خاموش
کوچه ی آواز ساکت و بی ساز
لالایی دلبند لالایی فرزند
تقدیم به پل عابر پیاده روبروی دانشگاه تبریز
از من می گذرد
هر روزه
عبوری هرزه
مردمان خنجر چشم و دل هرزه
با دست هایی به جنون آغشته
گام ها تند تند و.... آهسته
و من از زمین سیاه خیابان کنده
از آسمان آبی شهر مانده
ریشه ام در زمین وامانده
و من
پلی هرزه
در این عبور هرزه :
زمین به.. همین زمین
تجربه ام من
تجربه آسمان برای یک لحظه
اما چه فایده!!
آسمان یک لحظه؟!!
نفرین بر این لحظه
براین لحظه های هرزه!
امضا : سهیل
خرداد ماه هشتاد و شش
آخر فراق در آغوش شعر من ظاهر نمي شود
با سجده بر لبان تو همه بت ها شكسته ام
اين دل خداي عشق تو را كافر نمي شود
تنها بهانه ای تو به شعرم ستاره و گرنه سهيل
با اين سه خط در هم سياه شاعر نمي شود
امضا : سهيل
پانزدهم ارديبهشت ماه هزار و سيصد و هشتادو شش
به دور دست ها خیره شده ام
سقوط را تجربه می کنم
به آرامی سقوط ساکت ثانیه ها
به همراهی ستاره ای به نام خورشید
در پس بلندایی به نام قله
آسمان دیده تنگ می شود
نگاهم آهسته لمس
و غرق در غروب ساحل خروشان چشمانم
به دور دست ها خیره شده ام
از لابه لای دیدن و ندیدنم ، می بینم
دل خیره سرم را
در فرسنگ ها دورتر از همیشه
در ژرفای افق ، افقی در نزدیک دست خیال
سرمست از نیستی .........
می شکند
به دور دست ها خیره شده ام
به کوه ها
می شنوم پژواک آهنگین شکستن را
<
کوه ها باهمند و تنهایندمثل ما با همان و تنهایان >
و باز هم تجربه می کنم
شکستن را
به همراهی بلورین ستاره ای به نام دل
در پس بلندایی به نام تنهایی
امضا سهیل
بند ها بايد گسست
بايد رها شد! پرگرفت زاينجا و رفت
از اين ديار ……تا ناکجا
شايد شنيده ايد
آوای سوز باد
شايد شنيده ايد
بشکستن دو بال پرنده
آهسته در فراق
يا پر کشيدن يک مرغ از قفس
رفتن به ناکجا، رفتن به راه دور
هر جا که باشد آن ، بهتر ز خيره ماندن
يک عمر در قفس
دلمرده بي نفس
گفتم که پرکشم، آزادتر زقبل
در آسمان دوست،آرام و بي هوس
آن آسمان سراب ، وين دوستي عطش
گشتم به دست خود زنداني قفس
من يک پرنده اي
در سير يک مسير،در خواهش کمال
پرواز در قفس،
وارونه ديدن عکس زمانه است
در آينه ي سيه،از وَهم و هَم خيال
گفتم که پرکشم ، در راستاي صبح
در شوق يک طلوع ، آزاد و بي خيال
اما به زخم تير، زين فکرهاي خام
بر رسم يک سقوط ، زين خواهش محال
گشتم اسير شب ، در مغرب خيال
امضا: سهیل
بیست و هفتم آذر ماه هشتاد و چهار
نشسته غم زده ، در سايه ی < بشکسته ديوار سياهي >
شکسته دل – سيه سر مردِ تنهايي ؛ تو گو، بيدار نيست
هواي دل مه آلود است و خفته چشم ها و آه ها سنگين
نفس چون برکشد از سينه دودين است ، تو گو، سيگار نيست
مرد تنها
برون نتواند از دل کرد غم ها ؛ را بلند آواز مي خندد
غمش، تنهايي و دردش ، ز بس شوخي ، تو گو، بردار نيست
غمش در دل ، دلش در < بند> و غم از بند بندِ < بند>
خدا را هيچ بادافره زخلق غم ، تو گو، در کار نيست!!
من بودم و سپيدي کبوترم
اوج بلندِ خيالمان ، پرواز!
ناگه به چنگ خونبارش عقاب دهر
به زخم ها کبوترم بربود
دردور دست خاطرسياه شب
گشت لکه اي سپيد
از چشم ناپديد

پرواز اين چنين؟!
فريادها زدم:
< پرواز اين چنين ؟! >
پرواز را نوشتمي بر صفحه اي سپيد
بادي وزيد و به شکل کبوتري
پرواز من پريد و دريغ
آسمان گرفته ي ترانه ام
اوج و پروازي به خود نديد!!
تو مپندار که من شعر به خود مي گويم
تا که هشيارم و بيدار يکي دم نزنم
مولانا
الفباپس از (خ،د،ا) سه حرفی دگر نزاد
از اردیبهشت تو زاد (ع ش ق) در مرداد
سهیل
می گفتم این اردیبهشت تو شعرم نمی شینه!! حتمن شما هم اینو متوجه شدین!!!
الفباپس از (خ،د،ا) سه حرفی دگر نزاد
ز فرودین تو زادست (ع ش ق) در مرداد!!!
با عرض پوزش!!
همه تار جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رویا به حسرت گذشتم ،که شب
فرو خفت و با کس سر خواب نیست
نماز عشق سهیل سحرگاه 28/7/84
شب بود و شب تر هم ز شب
چشم باز و دل بیدار باز
خواب هم بازیچه ی بازنده باز
چشم از غم بی چشم و رویی های دهر
آشفته بود و دل غمین
دل بودو چشم و چشم دل
روشن و شب تاریک دل
دل خسته و چشم بی رمق
رو کرد دل بر یار خویش
بر "دل بر" و عیار خویش
- ای چشم بیدار خمور
آرام باش
راحت خیال
این گفت دل
» تو ساعت دل کوک کن
چشمان خود بر هم بنه
یک دم بدور از همهمه
من می نشینم منتظر
تا شایدم آید ندا
از کوچه خواب آلودِ ما
یک رهگذر
یک دل بیدار دگر
لالا، لالا
لالایی ام از بهر تو
آرام باش؛ آسوده خواب
امید آن دارم که آید بوی عشق
از گل بن دل های ناب
امیدوار ،عاشق تر از یک آینه
امید است روشن شوم
در انعکاس ثانیه «
دل بر سرش دستی کشید
آرام شد ؛ خوابش عمیق
در خواب دید بیداریِ دل های خواب
خوشحالی این دل مظلوم کباب
دیگر نبود یارش تکین
دل بود و دل ها گشته بود
کشتی عشقش سرنشین.
دل شاد شد
اشکی به روی گونه ی نمناک جّست
دل از سر دل رحمی اش
دستی کشید بر گونه
آرام و یواش
گفت : » چشم من دل نازک است
نازکتر از گلبرگ گل
از اشک می بیند خراش !«
- هان با توام ، بیدار شو !
ای چشم من
ای همدم شب های دور
بیدار شو !
خواب این زمان مرگ آور است
حین نماز عشق شد
در این شب تاریک غم
تنهایی ام درد آور است!
آتشی سازید
که تاریکی سرما چشم ها بسته
درون استخوانها کرده افزونتر نفوذش را
سفر را عزم کرده عشق و رامش از زمین رفته
بترسم من که فردا هم میان باشد
میان امشب و سایه
تمام سینه ها از درد و رنج و نای ها از بغض
چشم ها از بغض آکنده
هوا تاریک و دنیا گشته تنگ امشب
تو گویی آسمان اوج امشب بوسه برکندست از خاکی دون
نه ! براستی نه!
عرش را تنگیده در آغوش خاکینش زمین فرش
![]()
در این موسم در این فصل است
ندارد معنی بالا و بالایی ،بلندی ها
ندارد کوه بدمستی خبر از هستی دریا
آبها یخ بسته اند و موسم سرما رسیده
چشم ها در انتظار رویت نور وفا خیره
قلب ها زندانی پشت ترافیکند
نی ترافیک خیابانی
که ترافیک شدید وحشت و تردید
انده و شادی به هم آمیخته
و دواها دردها انگیخته
دریغ و صد دریغ !! اینجا
حکومت می کند گریه
زدست عشق بی فریاد
خیال گوش ها پاره
قلم ها سرشکسته ، قلب کاغذ هم سیه چون شب
چه می گویی تو آخر هان؟!! سیاهی میزبان دردهای دل!!!!!
زتنهایی بمرد دریا و گردیده چنان مرداب
ز تنهایی فریادی که در اعماق حنجر ها بخشکیده
کجا دریای طوفانی ؟کجا امواج ساخل ها؟
نشسته در پناه مرگ شاید موج
و بر دل خنجر توهین نشسته آسمان را
و آسمان در تلقی از زمین شاید
تگرگ است آسمان را گریه و اندوه
و بارانی نمی بارد
هوا تاریک و سرد است
دنیا تنگ تر امشب
زمستان نیست اما
از زمستان سرد تر امشب
آتشی سازیدو مشعل برفروزانید اندر پیش
آینه ها خاموش و بی نورند
عشق هم وهم و خیالی نیست بیش!!!!
سهیل
سحرگاه ۱۵/۷/۸۴


