زهي عشق زهي عشق که ماراست خدايا
چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
نه دامي است نه زنجير همه بسته چراييم
چه بند است چه زنجير که بر پاست خدايا
خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفته است چپ و راست خدايا
نگوييم ع،ش،ق بهتر است آن را انگيزه و يا اميد به زندگي عنوان کنيم.براستي رمز اين سه حرفي گنگ در چيست؟ هر چه هست همان پيشينه ي تاريخي ادبي است که به ما القا مي گردد.گذشته بزرگان کم نبوده اند که از آن دم زدند و در صورت ظاهر هم شده به آن مبتلا گشته اندو درگير. نوشته ها نگاشته ، شعر ها سروده و نغمه ها سرداده اند. اما هر چه هست و هر چه مي خواهد باشد امروز در جايگاهي ايستاده ايم که نمي توان از چشم اندازي که آنان طراحي کرده اند نگران گرديم.لااقل اکنون هنگامه اي است که ديگر تلقي از اين سه حرف ،تلقي گذشتگان نيست.نمي شود حالتي را يافت و گفت : آهان اين همان حالت زيبايي است که قيس بني عامر را مجنون و فرهاد را بيستون کن کرد. بهتر است چنين بيان کنم که در زمانه اي که حتي کوه احساس تعلق به موجودي برتر و متعالي - همان خدا- که از سوي پرچم داران ديار عشق و عرفان برترين گونه عشقي است که تعريف شده ، با عقل در هم نورديده مي گردد؛ چه جايي است که در برابر موجودي در بهترين موقعيتش همسنگ ، سر تعظيم و تکريم فروداور باشيم و با يک نگاه چشم ها را کور و با يک نوا گوش ها را کر کنيم؟؟
نياز انسان به موجودي ايده آل غير قابل انکار است. اينکه او در حقيرترين حالت کنکاش، همواره در پي يافت فردي است که با ايده آل ذهني اش برابري باشد .وقتي به تحقيق مي توان يافت که چنين فردي بشرزاد يافت مي نگردد، نگاه ها سوي ديگر مي چرخند و ناگزير از دايره تنگ بشري فراتر بايد رفت و موجودي مافوق بشري و يا گونه ي ديگر گفته باشم غير بشري جستن بايد کرد.
پس مي توان از توهم انگبيني عشق زميني در زمانه کنوني با سرانگشت عقل و حساب به اندک فهمي از تلخي رسيد.و دريافت که هر چه في الحال به آن دچاريم ،خيالات و انبوه توهماتي است که در شرايطي متفاوت با گذشته در سر مي پرورانيم. اين شرايط عاشقانه است که افکار را منحرف کرده نه عشق.
شايد اگر بزرگ پرچمداران ديار عشق و عرفان ،آنان که به مراتبي از اين احساس رسيده اند و از آن دم زده اند. اکنون مي بودند دگر گونه مي انديشيدند. گرچه آنان نيز عشق زميني را تنها در حد پله اي براي رسيدن به عشق الهي گرفته اند
اين از عنايت ها شمر کز کوي عشق آمد ضرر
عشق مجازي را گذر بر عشق حق است انتها
البته اينگونه نيز مي توان انديشد که به اين خاطر از آن به سکويي براي پرش در آغوش عشق الهي ياد کرده اند که با درآغوش کشيدن آن گرماي مجازيش ارضا کننده ي نياز گرمي طلب روحت نيست و غليان آتشفشان نيازت رو به آامي نمي نهد.و شايد سر به انفجار بگذارد.
غازي به دست طفل خويش شمشير چوبين مي دهد
تا او در آن استاشود شمشير گيرد در غزا
عشقي که بر انسان بود شمشير چوبين آن بود
آن عشق رحماني شود چون آخر آيد ابتلا
وقتي شمشير چوبينت در هم شکست اگر طالب مبارزه باشي دگرگونه شمشيري را جويا خواهي شد.که برآورده کننده ي نيازت باشد.
عشق نيز طي ساليان و اعصار چون ديگر پديده هاي انساني دستخوش تحول گرديده است.اکنون ديگر خبري از عشق هاي ليلي مجنون و رمئو و ژوليت نيست و نبايد باشد.و دور از ذهن نيست که هر که بر آن باشد يا گزافه گويي بيش نيست و يا به بن بستي عظيم در شاهراه زندگي خواهد رسيد. تحولات بشري ، تکامل عقل و به دنبال آن تکيه روز افزون بشر بر اين چوب دستي گران ، عشق را به مراتبي معقول تر کشانده است.
اگر بخواهيم معادل سازي نزديکي داشته باشيم ،بايد صحيح آن را انگيزه و هدف و اميد به زندگي قرار داد. اينکه مرکب زندگي بر چارچوب عقل ايستاده و اميد به زندگي سوخت آن است. و در نگاهي عاطفي ولي معقول دوست داشتن جايگزيني صحيح بر آن است.
اين گونه که صبحگاهان وقتي از خواب برمي خيزي با اميد و به دنبال رسيدن به هدفي هر چند در سطوحي به مراتب دسترس باشي . نه چون از خوابيدن خسته و ملول گشتي به بيداري تن در دهي. که اگر چنين نباشد همان مي شود که خواهي گفت: از دو هنگامه زندگي بيزارم خفتن و بيداري.
ارزشمندي سخن استاد اينجا روشني مي دهد که: خدايا به آنان که دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است. و به آنان که دوست تر مي داريبچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.
سهيل
چهارم دي ماه هشتاد و چهار
ت ب ریز
گريه و فرياد از گريه!!!

ديه چشم هاي گريه کن حسين امام صادق (ع) است. اين جمله اي است که مداح گفت و من هيچ از آن سر در نياوردم ولي سوز و آه همه حاضران در هيئت را به دنبال داشت.
شيون و گريه ! چه معنايي مي تواند داشته باشد؟؟ چه حکمتي در آن است؟ اين که عده اي با صرف هزينه و وقت در گوشه اي جلسه اي صرفا براي شيون و اندوه آن هم به طور مداوم و هفته اي چند بارپا کنند.... براي زنده نگه داشتن اسلام ؟!!!!!! آيا براستي ماحصل چنين است ؟؟؟!!! آيا اين مسير درستي است ؟
گريه و تکرار گريه !!! گريه و فقط گريه!!! فقط گريه ! فقط گريه!! وقتي پيروي کردن و شيعه بودن را (و در دايره بزرگتر اسلام را) در گريه محصور کنيم اکنون تفاوت ما با آن مردم پست زمانه علي(ع) که بر علي خنجر مي کشيدند و هنگامي که علي برايشان سخن مي گفت گريه و شيون و وااسفا سر مي دادند و چون پا از مسجد بيرون مي نهادند همان مي کردند که قبل کرده بودند!! درچيست؟!!
گهگاه کار بدانجا مي رسد که براي برگزاري مراسمات و تدارکات يک گريه وشيون بعضا در ايام جشن و ميلادها!, دادن خيرات < خوردن و آشاميدن > نظير جشن ها و کارناوال ها متحمل هزينه ها و ... مي شوند و چون براي حسين(ع) است نيت قربت الي الله است ...!!! انحراف عقايد و ابتذال افکار به نوعي جديد خود نمايي ميکنند .اينکه بخواهيم با آب و تاب دادن مراسم جذب مشتري شودو هيئت ما از هيئت محله مجاور شلوغتر باشد , مرده ها ي هيئت ما از مرده هاي هيئت شهر همسايه بيشتر باشد... آيا التکاثر خواندني نوين نيست؟؟ آيا ارزش از سيماي کرامند خود قالب تهي نمي کند؟؟؟
نظير آنچه در هيئت هاي بزرگ در شهرهاي بزرگ ! به وضوح قابل رويت است . جلب توجه جوانان به اسلام نوين !! اسلامي که مداحش روي سن مي رقصد و ريتمش را از فلان آهنگ آن سوي مرزها دزديده و يک نفر شاگرد مداح که آهنگ پس زمينه مي کوبد!! اشعار مداحان که هر روز سوسول مابانه تر و کجروانه تر مي گردند!! برگزاري سينه زني (خود زني!) هاي غير معمولو غير معقول که < اگه ديوونه نديدي .. > عريان شدن ها نظير آنچه تنها در سوناي خشک !! نظيرش را مي تواني يافت و ضرب و شتم خود < هر که سينه اش سرختر شد از آتش جهنم بدورتر است ...> بستن قلاده و واق واق کردن ها که < انا کلب الرقيه ....> مسلما انسان ساز نيست که جنون آميز است و بيشتر جاي آنکه به آدم بودن ترغيب شوند به هماني که توصيف مي کنند نزديک مي شوند !!! چندان که چنين افراد مسلمان دو آتشه!!!! را علي رغم تريپ شهادتي که براي خود با محاسن و موها !!! ساخته اند نمي توان تا نيمه شبها از ميان کوچه خيابان ها جمع کرد . انحراف از مسير اصلي تا آنجاست که به جاي يک جوان مسلمان متعهد متعلم , مجنوني خيابان گرد آفريده ايم! . آيا جامعه ما که منادي اسلام در جهان است به چنين افرادي نيازمند است ؟!!!!
- آقا چرا كفر مي گويي؟!! ما جوانان را كه نميتوانيم به اجبار پاي سفره اسلام بنشانيم با اين حربه ها آنها را ذاكر مي كنيم از همين شب نخوابي ها و بر سرو سينه كوبيدن ها ست شروع مي شود و پله پله تا ملاقات خدا!!!!!..........
آه از اين کجروي ها و کج فهمي ها . اين ره که تو مي روي به ترکستان است. در آينده اي نه چندان دور آنقدر از اسلام فاصله خواهيم گرفت که .....!
حسين (ع) بر حق بود چون حرفهايش کردارش ، زندگي اش بر اساس خق و از خقانيت دم زدن بود.حسين مصلحي بود در جامعه اعراب نفهم صدر اسلام ،اعرابي که در زمان کنوني نيز بويي از فرهنگ و تمدن و تعقل نبرده اند. اصلاحات حسين جهان شمول بود. اصلاحاتي که در گستره زماني خاصي نمي گنجد. اين است که حسين را جهاني کرده و نام و ياد او را در دلها زنده نگه داشته و کربلايش را مبدا جديدي براي مسير دنيا قرار داده است .آن سان که نام ديگر بزرگان دنيا و ديگر مصلحان بشري به واسطه فکر بزرگ .و آرمان خواهشان ،زنده مانده است نه با اين گونه مراسم هاي سطحي و ساده انديشي هاي عوامانه (گر چه آنان در برهه زماني خاصي و براي همان برهه ظهور کردند ماندگارماندند.) البته اينجا بايد گفت مقصود همان مراسمات بي محتوايي است که وصف آنها در بالا آمده و نه تمامي آنها!
شايد بدين علت بر حسين تاختند که او را نشناختند و نفهميدندش، کردارش را ،سخن ها و افکارش را. حسين فرا زماني انديشيد.شايد اکنون نيز اگر حسيني در کار باشد مقابلش صفوف عناد و لجاج بياراييم و دگر باره بر او بتازيم!!! گره کار در کجاست؟؟؟آيا شيون و گريه هاي ماست که نام او را زنده نگه داشته ؟ آيا حسين و نام و آوازه اش محتاج گريه هاي ماست؟؟ آنهم بدين صورت مرسوم؟! گريه؟؟؟؟ آيا حسين شهيد شد تا ما برايش هر از گاهي دور هم جمع شويم و با هزار و يک ترفند بکوشيم تا با روايتي جديد !! با ماجرايي آپديت شده از شهادتش دل يکديگر را بسوزانيم؟!!!!!! اگر اين راه ،گريه آور نبود دامان روش ديگر و فرياد ديگري را بر کشيم. و اين کاري است که براي هر مرده ي ديگري در سالمرگش رايج شده انجام مي دهيم.
آنقدر از مرگ و شهادت بزرگان دين گفته اند و شيوه اش را به تفصيل ، که زندگانيشان فرع بر شجره شهادتشان گشته و چسان است چشمان عامه را فرع بر اصل رجخان يافتن؟!!!!
از اين رو باب شده ما ايرانيان امروز تا زماني که بزرگي زنده است در انتظار مرگ او و برگزاري مراسم پرشور وفات و بزرگداشت هايش بنشينيم!!!!!! اينها همه از ضعف رسانه ها و نحوه غاط تبليغات مبلغان است در ترويج فرهنگ اسلامي ايراني مان ، متاسفانه!!
گريه و فرياد از گريه اگر به آن مبتلا باشيم .............
بايد باور کنيم حسين و فکر حسين نمرده. بايد دنبال آن باشيم فکر حسين و علي را بفهميم .علي وار و خسين منشانه زندگي کنيم .بايد از زندگي علي (ع) و حسين (ع) گفت و درس گرفت تا از مرگ و شيوه شهادتشان.
سهيل
شامگاه شانزدهم مرداد ماه 84
تـهـران
بايد متفاوت بود . متفاوت . تفاوت به معناي شنا كردن در خلاف امواج . اگر شيوه زندگي را به عام و خاص تقسيم كنيم مهمترين مميز اين دو در هدفمند بودن زندگي و به تبع آن داشتن ساختار فكري منسجم و برنامه و روش كلي براي زندگي كردن است. تفاوت مذكور نه تنها در عام و خاص بلكه در بين خواص نيز به نحوي ديگر ظاهر مي شود . اگر در روش و برنامه زندگي خواص بنگريم اين تفاوت به وضوح قابل درك است. برنامه زندگي به مفهوم جزئي آن امري خصوصي و انفرادي محسوب مي شود – تا كنون اين چنين انديشيده ام كهبا توجه شرايط زندگي هر فرد و ويژگي ها و نيز توانايي ها و روحيات متفاوت افراد مختلف هيچ دو نفري نمي توانند از يك برنامه زندگي و ساختار فكري كاملاً مشابه و يكسان بهره مند باشند . تنها تشابه را مي توان در هدف نهايي و يا ساختار كلي جست . اين تشابه عموما با تأسي و اثر پذيرفتن همراه بوده و نه به صورت كاملا تقليدي . آگاهي از افكار از طرق مختلفي نظير انتقال يافته ها از رابطه استادي - شاگردي و يا از طريق مطالعه آثار و نوشته ها و ...... بزرگان امكان پذير است . چنانكه در موارد بسياري شاگرد در مقابل افكار استاد قد علم كرده است يا او را رد كرده و يا ورژن افكار استاد را ارتقا داده است . بنا بر آنچه بيان شد تفاوت مذكور در بين خواص نيز نه تنها وجود دارد بلكه شايد از اهميت بيشتري برخوردار است .
اصولا منظور از متفاوت زيستن در مرحله اول ، هدفمند بودن زندگي براي فرد مي باشد ؛ به صورتي كه در تمامي مراحل زندگي ، تصميمات در جهت نيل به هدف باشد.

اصلاً منظور از هدف ، امري دست نيافتني و يا دراز مدت نيست . اينكه هدف حتماً بايد ماوراالطبيعي و دينمداري باشد تا هدف ناميده شود . بلكه در اينجا اصل بر داشتن هدف است خواه الهي يا غير الهي . براي مثال بزرگان دوران مدرنيته چون دكارت و بيكن( كه پدر علم جديد محسوب مي شود ) هدف از زندگي را از حالت الهي كه مطلوب سنت پيشين بود به روي زمين آوردن يعني هدف پيشرفت در علوم ، دستيابي و سيطره بر طبيعت بود و نه رسيدن به حقيقت و قرب الهي .
به هيچ وجه در اينجا نمي خواهم هيچ يك از اين اهداف زندگي ( الهي و غير الهي ) را به عنوان برترين معرفي كنم.
تفاوت در هدفمند بودن تنها بدين معني است كه نبايد در زندگي آنقد ر غرق شد كه هدف فراموش شود. بايد هدف و وسيله و راه رسيدن به هدف را از هم تميز داد.
ديگر مشخصه انسانهاي متفاوت داشتن ساختار و روش زندگي ( فلسفه زندگي به معني چوني و چرايي ) است. آنقدر قوي كه در مواجهه با مشكلات زندگي توانايي ارائه راهكار داشته باشند . منظور از ساختار و روش زندگي نيز تنها محدوده اديان الهي ( اسلام ، مسيحيت و .....) و يا مكاتب مختلف ديگر نمي باشد . اگر چه هر كدام از اين ها نيز روش و فلسفه خاص خود را دارند . مهم اين است كه وقتي در اين چارچوب ها قرار مي گيري به موجودي منفعل ، بله قربان –چشم قربان خالص تبديل نشوي . به خاطر همين مسئله است كه فكر مي كنم نبايد روش و مكتب هيچ دو نفري دقيقاً يكي باشد يعني اصلا نمي توان باشد. همچنانكه در تعاليم دين اسلام آمده ( حديثي از پيغمبر (ص)) : دين و توحيد هيچ دو نفري ( اباذر و سلمان ) يكسان نمي باشد و اگر يكي از آنها از توحيد ديگري با خبر شو او را ملحد مي انگارد.
روشمندي زندگي كه – آن هم تحت تأثير هدفمندي است – از لحاظ پيروي از
مكاتب و اديان به دو دسته كلي تقسيم مي شود :
الف ) تبعيت از دين مكتب خاص . با توجه به اينكه براي تحقق آرمان ها و رسيدن به هدف غايي بايد از نردبان روش و احكام در نظر گرفته شده بالا رفت آن هم به دور از هر گونه كوتاهي و كاستي زيرا به اندازه هر گونه كوتاهي در احكام به همان اندازه از رسيدن به مقصد فاصله مي گيريم .
ب ) تفكر فراديني . محدود نكردن خود به دين خاصي و از هر گلستان گلي چيدن. تنظيم چارچوب و احكام با دو منبع اديان و مكاتب و عقل . يعني روشي كه شالوده اش بر اديان و با نظارت عقل صورت گيرد . كار بس دشوار و سخت مي شود . اينجاست كه نقشي كه عقل بر عهده مي گيرد نقشي كليدي و بس دشوار است. انتخاب صحيح بر پايه تجزه و تحليل و تطبيق با اصول عقلي .
كليدي ترين مرحله " انتخاب " است . مهم اين است كه اول سعي نمايي درست انتخاب كني . سپس شخصيتي منفعل نباشي اگر اسلام را يافتي يك مسلمان حقيقي باش اگر مسيحيت را يافتي يك مسيحي حقيقي . صرف اينكه از پدر و مادر دين دار متولد شده اي حتي توجيه مناسبي نيست.
اصل اساسي اين است كه هدفمند روشي براي زندگيت بيابي و با تمام وجود در تحقق آن بكوشي.
متفاوت باش .... متفاوت زندگي كن ......... اين است راهكار من براي زندگي
شايد تعريفم از عقل و احساس با آنچه تا كنون گفته اند متفاوت باشد . اصلا علاقمند هستم كه واژه ها را دوباره تعريف كنم. مي خواهم چارچوب ها را بشكنم كه چارچوب محدود كننده است و دست و پا گير ... اما دريغ در اين دنيا از چارچوب گريزي نيست كه چارچوب شكني نيز خود يك چارچوب است . بايد به دنبال چارچوبي محكم براي ساختمان زندگي بود.
بدا به حالت اگر جمعي را دوست داشته باشي و جمع نيز تو را . اما دوست داشتن صرفا احساسي باشد .هيچ كس نمي داند اين دوستي تو را به كجا مي راند. و بدتر اينكه شخص خاصي را دوست داشته باشي و او نيز تو را .اما نداني سرچشمه ( مبدا ) اين دوستي كجاست ؟!
دوست اين واژه ساده اما پيچيده . احساسات مسبب دوستي و دوستي مسبب احساس .عجب دور جانانه اي !!! آيا براستي دوستي از اين منظر باطل است؟!
صحت دوستي را در سرچشمه احساس بايد جست . احساس زيباست ولي بس خطرناك. احساس بايد از مبدايي قوي سرچشمه بگيرد . مبدا كه مي گوييم هم از جهت زماني هم مكاني و هم با در نظر گرفتن شرايط وابستگي به ساير عوامل مطلوب است.
M بايد احساس را عقلي كرد !!!M
عقل و احساس در هم نمي گنجند .عقل در دايره احساس كميتش لنگ مي زند و احساس غالبا غير عقلي است!!! عده اي عقل را بر احساس برتر مي دانند و عده اي نيز در برتري جويي احساس همت گمارده اند . يكي عقل را نفي مي كند و يكي ديگر هم احساس را سركوب مي كند.
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه دراين دايره سرگردانند
مگر بي احساس مي توان زندگي كرد ؟! .مگر زندگي كه بر پايه عقل پي ريزي نشده باشد ، به غايت مقصود مي رسد؟! محققا خير.
بايد در زندگي سعي كرد اين به ظاهر پارادوكس را شكل داد. يعني هنر در پيدا كردن تعامل اين دو است نه در اعلام تقابل .
عقل همواره محدود كننده است . ساختار عقلي به معناي چارچوب است . چارچوب يعني قيد و بند ﺜ آنچه از آن گريزانم . پس محققا مرا اغنا نمي كند . با توجه به اينكه بدون آن نيز زندگي برايم ناممكن مي شود ،هرگز نمي توانم از آن دست بركشم.. از امتيازات احساس لايتناهي بودن آن است ( شايد يك امتياز مثبت !!)
محدوده ي!! احساس بينهايت است ! احساس يعني وسيله رسيدن به حقيقت ، بينهايت ، اما بدون محدوديت . اساسا احساس به حكم احساس بودنش تا بينهايت گسترده است .ضعف احساس در گذرا بودنش است .احساس از اين لحاظ در مقابل عقل كم مي آورد . تصميمي كه فقط بر پايه احساس باشد ، صرفا يك احساس ، تضميني بر ثبات آن نيست. از اين جهت با بي ثباتي دنيا تطبيق دارد . شايد اصلا دليلي بر آن باشد..
آري با يك احساس خوب مي تواند با يك احساس بد خير گردد. خوب ........... بد .!!!! براستي كه هنوز مفهومي براي آنها نيافته ام . خوب از نظر من خوب و بد نيز از نظر من آن هم در محدوده زماني خاصي ، بد است. همين مصدق اين امر است كه خوب وبد اگر به تنهايي قابل تعريف باشند در قلمرو احساس است. يك حكم احساسي موقت و با توجه به شرايط و ويژگي هاي مكاني زماني است . شايد در موقعيتي ديگر ( زماني ديگر يا مكاني متفاوت ) باعث شرمساري و ندامت گردد . شايد اين حكم از ديد احساسي ديگر با مبدا ( سرچشمه ) متفاوت خطا باشد .پس تا آنجا كه مقدور مي باشد بايد كوشيد حكمي بر احساس سوار نگردد. بايد احساس اين اسب سركش و غرور آميز را با عقل دهنه زد.! احساس را محدود كرد ؟! بايد كنترلش كرد . يعني همواره مبدا آن را بر عقلانيت نهاد .يك احساس عقلي !!!! همان پارادوكس مذكور !! مبهم به معناي تعريف نشده.
چنين ساختار فكري ديگر نه سختي و قيد و بند ساختار عقلي صرف را دارد و نه افسار گسيختگي و بي ثباتي احساس محض را . اينگونه احساس را به ثبات مي رسانيم.!!! احساسات به دليل سياليتش چقرمگي ساختار را بالا مي آورد . ساختار را منعطف مي كند . مي توان در برابر مشكلات و موانع به نحو مطلوبي به پشتوانه عقل راهكار ارائه كرد و پيـــــروز گرديد.
آرمانم چنين ساختاري است كه قبل ، از احساس صرف لطمه ها ديده ام و عقل نيز با سختي بالايش ، شكننده نشان داده است. هر دو مرا از رسيدن به مقصود گريزان كرده اند. عكس عمل كرده اند . اميدوارم كه توان رسيدن به چنين ساختاري را داشته باشم.
به جستجوي انسان هاي بزرگ پرداختم ، هميشه ميمون هاي آرمانهايشان را يافتم. (نيچه)
بايد دقت كرد كه هر دو ( عقل و احساس )وسيله اند ، نبايد هدف گردند!!!
غروب 21تير84


