من بودم و سپيدي کبوترم
اوج بلندِ خيالمان ، پرواز!
ناگه به چنگ خونبارش عقاب دهر
به زخم ها کبوترم بربود
دردور دست خاطرسياه شب
گشت لکه اي سپيد
از چشم ناپديد

پرواز اين چنين؟!
فريادها زدم:
< پرواز اين چنين ؟! >
پرواز را نوشتمي بر صفحه اي سپيد
بادي وزيد و به شکل کبوتري
پرواز من پريد و دريغ
آسمان گرفته ي ترانه ام
اوج و پروازي به خود نديد!!

