
بهترين عكس مطبوعاتى سال
يه موقع هايي بود يه ماشين کوچولو داشتم البيه خودم هم کوچولو بودم. يادش به خير. من ماشينمو دوست داشتم و اونهم به خاطر داشتن همچين راننده ي باحالي خيلس منو دوست داشت. اصلا اونقدر با هم بوديم و بازي مي کريم از دوتا دوست چيزي کم نداشتيم.بعض وقت ها اونقدر باهم حرف مي زديم که نپرس! تازه اونو به خيلي از بچه ها ترجيح مي دادم .حتي به جواد که هميشه مي خواست اونو ازم بگيره.
هميشه تو بغلم مي گرفتم مي خوابيدم ؛ نکنه ، چه مي دونم ! هاپو بياد ، جواد بياد و برداره واسه خودش! حتي تو خواب هم باهم بوديم.سوار ماشينم مي شدم و روي جاده هاي قالي ، چرخ مي زدم ؛ يه دستم رو فرمون يه دست ديگه از شيشه ماشين بيرون.صداي خندم تو خيابون ساکت قالي مي پيچيد. من که تو خواب بودم ، لبخند لبامو قشنگ مي کرد و مامانم يه دست تو سرم مي کشيد و يه بوسه رو پيشونيم مي زد و مي گفت : < جان ! عزيز دلم ! مامان به قربون خنده هات! > اون لحظه بود که خوابم خواستني مي شد.
اما امان از اون شبا که جواد مي اومد و مي خواست ماشين کوچولومو برداره و من مي خواستم ازش بگيرم.اما اونقدر تند تند ميدويد که اگه با تموم هستی ام هم مي دويدم بهش نمي رسيدم و من که صد بار تو چال و چوله هاي کابوسم افتاده بودم ، نفس نفس زنون هي گريه مي کردم و اگه شانس مي آوردم مامانم متوجهم مي شد و بازم منو مي بوسيد و تو آغوش گرمش فشارم ميداد که : < عزيزم گريه نکن .مامان پيشته خواب ديدي؟ چيزي نيس . همش خواب بوده .پاشو مامان يه ذره آب بهت بده بخوري ...> اونموقع بود که چشامو تو چشاي لبالب از مهربونيه مامان وا مي کردم و نگاه بعدي به ماشين کوچولو که اونطرف تر کنار متکا م افتاده بود. مامان آب مي داد و مي خوردم حالم جا مي اومد. زود ماشينمو بر مي داشتم و ميرفتم خودمو تو بغل مامانم فشار مي دادم .از خدا مي خواستم من و مامانم و ماشين کوچولومو از هم جدا نکنه!
اما بعضي شبا اوضاع خيلي وخيم بود.مامانم بدون هيچ توجهي به من مي ذاشت و مي رفت.اونقدر دور مي رفت که ديگه صداي پاشو تو خيابون قالي نميشنيدم.هرچي خودمو به زمين ميزدم .جيغ مي زدم نه خير هيچ تاثيري نداشت.
.jpg)
هر چي دنبال ماشين كوچولو مي گشتم.كه پيداش كنم و سوار بشم برم دنبال مامانم ، پيداش نمي كردم.اونموقع بود كه ديگه دلهره بالا مي گرفت و صدام فقط تو خواب بود.و هيچ كي تو بيداري متوجه تنهايي من تو خواب نمي شد. نه مامانم متوجه مي شد كه بياد و بغلم كنه ، ببوسه و بگه : «عزيزم چي شده ؟ بازم خواب ديدي ! خواب چي ديدي عزيزم ؟ پاشو قربونت .همش خواب بوده. من اينجام . اين هم ماشين كوچولوت كه خيلي دوستش داري. بيا يه ذره آب بهت بدم بخوري» و نه دستم به ماشين كوچولو مي رسيد كه بگيرمش تو بغلم و خوابم دوباره قشنگ بشه و سوار ماشين كوچولو برم دنبال مامان تو جاده هاي قالي با سرعت هر چه تموم تر ؛ پيداش كنم و دوباره بشيم من و ماشين كوچولو و مامان و من هم كه خوشبخت ترين آدم دنيا!
اونقدر توي اين كابوس دست و پا مي زدم تا بالاخره ، كابوس از من خسته مي شد و دلش به حال من مي سوخت و با يه تكون از خواب مي پريدم و همه چي مي شد مثله قبل .بيداري هم مثله « خواب قشنگه » بود. من بودم و ماشين كوچولو و مامان و يه دنياي بزرگ كه من خوشبخت ترين آدم كوچولوي توي اون دنيا بود.
چرا اينا رو گفتم شايد به خاطر دنياي آدم بزرگيمه كه توي اون حسابي گير كردم و با شباهت هاي كه با دنياي قشنگه قبليم داره حسابي دلم هواي اون خوشبختي رو كرده!
دوست دارم الان هم هر وقت از خواب بيدار مي شم هنوز خوشبختترين آدم تو دنيا باشم. سختي كار اينه كه اينجا مامانم هم نيست كه وقتي به كابوس ها ! دچارم منو تو آغوش گرمش بگيره ، ببوسه بگه : « عزيزم ، بيدار شو همش خواب بوده بيا اينم هموني كه خيلي دوستش داري بيا يه ذره آب مامان بهت بده . آروم شي.»
خدا نكنه به كابوس دچار بشم و گر نه بايد يه جوري با هم بسازيم و من كابوس و كابوس منو تحمل كنه و يه جوري بهم عادت كنيم!!!


