تبليغاتX
*** فریاد های بی صدا ***

نشسته غم زده ، در سايه ی < بشکسته ديوار سياهي >

 

شکسته دل سيه سر مردِ تنهايي ؛ تو گو، بيدار نيست

 

هواي دل مه آلود است و خفته چشم ها و آه ها سنگين

 

نفس چون برکشد از سينه دودين است ، تو گو، سيگار نيست

 

 

مرد تنها

 

برون نتواند از دل کرد غم ها ؛ را بلند آواز مي خندد

 

غمش، تنهايي و دردش ، ز بس شوخي ، تو گو، بردار نيست

 

غمش در دل ، دلش در < بند> و غم از بند بندِ < بند>

 

خدا را هيچ بادافره زخلق غم ، تو گو، در کار نيست!!

 

+ نوشته شده در  84/11/30ساعت 17:37  توسط سهیل  |