نشسته غم زده ، در سايه ی < بشکسته ديوار سياهي >
شکسته دل – سيه سر مردِ تنهايي ؛ تو گو، بيدار نيست
هواي دل مه آلود است و خفته چشم ها و آه ها سنگين
نفس چون برکشد از سينه دودين است ، تو گو، سيگار نيست
مرد تنها
برون نتواند از دل کرد غم ها ؛ را بلند آواز مي خندد
غمش، تنهايي و دردش ، ز بس شوخي ، تو گو، بردار نيست
غمش در دل ، دلش در < بند> و غم از بند بندِ < بند>
خدا را هيچ بادافره زخلق غم ، تو گو، در کار نيست!!


