
به سختي در خاطرم مانده آن نخستين هنگامه ها.آن اوايل .درست همان زمان که دور و برم همه تاريک بود وآرام، پر از سکوتي مبهم و ناشناخته. از مکاني که در آن ايستاده بودم هيچ نمي دانستم. سکوت هولناک دور و برم انگار همه چيز را از خاطرم محو کرده بود. به دور و برم مي نگريستم .هيچ چيز آشنا نمي آمد. فقط سياهي . حس غريبي انگار مرا به آنجا پيوند داده بود. ترسيده بودم يا نه؛ واژه اي براي وصف آن لحظات نمي يابم . «هيچ » دور و برم بود و بس.
-هان! يادم آمد. اينجا زمين است. صبر کن . من که تنها نبودم !. پس « او» کجاست؟ آرام آرام ،بر افکارم مسلط شدم. من از اين سرزمين نبوده ام. بهشتي ام! هَه، بهشت! – آري آنجا را خوب ياد دارم. اگر خلاصه از آن ياد کنم ؛ زيبا بود . همه چيز !
آه ! پس « او» کجاست؟ تنها نيامده ام که با هم بوديم. آري ، وقتي از فقط زيبايي و سبزي و فقط شادي دلمان گرفت .آخر گريه را هم دوست دارم. آنجا فقط شادي بود. به مناظر که مي نگريستي سبزي بود و بس. صحراها و درياها همه نغمه سر مي دادند . با اين وجود همه تنها بودند. يعني قانونش اين بود : تنها باش لذت ببر ، شاد باش هلهله کن در چمنزار ها درياها اما به هيچ جز آن ميانديش. پادشاه آن سرزمين، تنها بود . هيچ گاه هيچ کس نمي بايست شيشه ي تنهايي پادشاه را سنگ زند. آن پادشاه همه را از آن خود مي دانست و تنها براي « خود تنهايش». به همين خاطر بود که هيچ کس نديده بودش.

فقط يک قانون حکمفرما بود اصلا حکم و حاکم يکي بودند ؛« تنهايي ». پادشاه ، تنها بود و تنهايي را مي پسنديد .پادشاه زيبا بود و زيبايي را دوست مي داشت.پس تو نيز بايد اينگونه باشي وگر نه.......
همه به زيبايي سرگرم بودندو به تنهايي دچار. تا آن زمان که تفکر يک گزينه داشت « سرگرمي به زيبايي و پرستش تنهايي!» پس چگونه است انديشيدن به تنهايي و چگونگي اش؟! همه به زيبايي دچار بودندو غافل از تنهايي. اصلا آنقدر در زيبايي ها غرق بودند که خود را از زيبايي ها تميز نمي دادند و حتي از سايرين. همه يک شکل داشتند يک رنگ يک اسم « زيبا» . پادشاه اينگونه خواسته بود. مبادا کسي سر برگيرد و به کاخ تنهايي اش سرکي بکشد .کاخي که ورود به آن فقط براي پروردگارش بود . اينگونه پادشاه تنها پروردگار باقي مي ماند.
واما من! اصلا مني وجود نداشت و مشکلات از زماني آغاز گرديد که انديشيدم.و«من»هست گرديد.آن زمان که « من» از « آنها » زاييده شدو «او» از من و آنهافاصله گرفت. مي داني فاصله دردآور است. به همين برهان واژه هايي نظير درد و غم و تنهايي و خيال از زيبايي فاصله گرفتند. کشف احوال جديد بسيار شيرين بود وزيبا؛زيباتر از آن همه زيبايي ولي يک گناه! و من، يک گناهکار يک قانون شکن. اما مي خواهم قانون شکن باقي بمانم. نمي خواهم زيبايي منجمد باشم. مي خواهم زيبايي آفرين باشم.
– هان؟! آفرينش! نه! نمي تواني . آفرينش ذاتي پادشاه تنهايي است.نمي تواني . يعني نبايد بتواني ! چه مي خواهي آفريدن؟
- نمي دانم آن را چه نام نهم. گرچه بينهايت زيباست اما از جنس اين زيبايي ها نيست.. زيباست اما از جنس تنهايي نيست.
« من مي انديشم . من هستم! من زيبايي را دوست دارم واو زيباست.« من »،«او» را دوست دارم. » ...... و اينک دوست داشتن را آفريدم !
سرزمين تنهايي تنگي مي کرد.ديگر جايي براي من نداشت . پادشاه ، آن سرزمين را بر خواسته هاي خود پي نهاده بود. و مي بايست تنها آفريدگار آنجا باقي ميماند.
آفرينش را دوست دارم . مي خواهم زيبايي آفرين بمانم.و به ناگزيراينگونه کوچ را آفریدم.
آري . اکنون زميني ام. آزادم . آزادي را دوست دارم. آنگونه که مي خواهم مي زيم. . زيبايي را دوست دارم .آن را انتخاب مي کنم. دل برآن مي بندم. اما آنگاه که مي خواهم و آنگونه که مي پسندم..اينجا سرزمين من است .آفريدگارش منم. پادشاهش منم. آنگونه که مي خواهم زمين را مي سازم. آنگونه که مي پسندم آنگونه که زيباست .آنگونه که ديگر تنها نباشم.


