تبليغاتX
*** فریاد های بی صدا ***

باز هم رفتن. چرا رفتن ؟ شاید باید می رفت ، شاید ....

رفتن .تا بوده همین بوده. آمد جای پایش در فکر و خاطرم مانده مهم این است. و رفت.

رفتن. آمدن و چگونه ماندن است که چگونگی رفتن را تعیین می کند.

رفتن . امان از چگونه رفتن. باید در اوج رفت. وقتی رفتن را بایدی در سندان زمان می کوبد. باید آزاد آمد و آزاد ماند و چون آزادگان رفت و هنگامی که آزادی برای آزادگان است آزادگان نیز . پس رفتن را چه باک  که در راه رسیدن به آزادی است و نه گریز.

رفتن را چه باک است اگر .....

آزاده آزاد آمد و آزاد ماند و اکنون آزاده رفت.

رفت و اینگونه برایش نوشتم :

می خواهم به اعجاز قلم ، اکنون را که در حال نوشتن ام به زمانی سیال مداوم در حال گذر اکسیر کنم. که تلخ و شیرینی اش همه به اکنون که می خوانی اش بسته است و دیگر هیچ. اگر بر پایه هایی که ساخته ای ، آنچه به دست آورده ای، منزل گزینی و آنها را شالوده آینده ات گردانده باشی، خوب و بدِ اکنون - که برایت می نویسم هر چه باشد ، شیرین و خاطره انگیز است.

اکنون که می نویسم ، اکنون که می خوانی ، آن موقع که نوشته بودم و آن موقع که خواهی خواند. چقدر سیلان در زمان لذت بخش است و غرور انگیز. اکنون که در دست من است زمستان 84 و اکنون که در دستان توست و امیدوارم دوست داشتنی ترین فصل زندگی ات باشد.

نه اکنون که در بسیاری چرک نوشت هایم گم شده ام از همان نخست می دانستم که از زمان و زمانه گفتن را پایانی نیست. هر چه هست برداشت ما ست که تعیین کننده ی میزانِ لذت و الم ما از این دنیاست.

الم! از همان روز اول . همان موقع که بی هیچ حق انتخابی متولد شدیم و راهی که پیش روی ما گسترده شد. در مکان و زمانی ناخواسته ی ما. باید بروی یا باید بمیری. اگر بمانی و بروی هم ( علی رغم تلاش ) باید تحمل کنی ، غم ها را ، دوری ها را ، درد ها و مشکلات اجتماعی اقتصادی ، ..... را .اگر بمیری هم باید! حساب پس دهی . باید مجازات شوی و حتی باید بهشت بروی و یا نه! .....  شاید همه ی اینها توهمی بیش نباشند و اینگونه هم زندگی تلخ تر از آنچه هست می شود. یک تسلسل باطل ! می آیی! ...... می آیی ! ........... می آیی! ............ تاکی؟ اگر نخواهیم در این تسلسل باشیم چه؟

نمی دانم بعد که نوشته ها را می خوانی لابه لای آنها در پی چه می گردی؟ همین مسئله انتخاب نوشته ها را برایم دشوار کرده است. می خواهی خاطره بنویسم که باید رمانها نوشت از آنچه در دیار تب خیز خلق کردی. می خواهی اکنونت را در لابه لای نوشته های گذشته بیابی ، شاید هم گمشده و یا گمکرده ای در آنها داری و می جویی و از جستن آن لذت می بری. هر چه هست امیدوارم  در میسر زندگی ام با چون تو بسیار برخورد داشته باشم و کاش چون تو بسیار باشد.

یاد سهراب افتادم : زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود . صحنه پیوسته به جاست .خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. و آشنایی با تو همان نغمه است که بر جا می ماند و در خاطرم محفوظ. و تار و پودی محکم از هزار تارو پود حیاتی زندگی ام. دوستی را چون با تو بود و آنگونه که می خواستم ، تحسین می کنم و برای هر آنچه باید سپاسگزار باشم از تو قدردانی. امیدوارم مسیر صحیح زندگی ات را بیابی و در آن ؛ روز به روز ثابت قدم تر و مصمم تر گام برداری و کامیاب گردی. دوستی را پایانی نخواهد بود .و یک دوست خوب برایم باقی خواهی ماندو اگر عمر امانمان دهد باز یکدیگر را خواهیم دید. ( امیدوارم

+ نوشته شده در  85/01/14ساعت 11:41  توسط سهیل  |