باز هم امشب ، شب بعدی است.آینده واژه ای سلیس در عین حال سیاه و تیره ای است.به راستی آینده را چه معنی توان کرد ؛ گذشته ی نیامده ، تجربه ای دست نیافته ویا کتابی سیه شده از قبل ؟؟!!
تحقق و عدم تحقق هر یک از موارد بالا در مویی هم مرزند.می توان آینده را آنچنان ساخت که شایسته وبایسته باشد و گر نه شیطان زمان ، آن را آنگونه خواهد کرد که نشاید بودن.
« حال » واژه ای مبهم و ملموس سزاوار ستایش و تقدیر.سزاوار تفکر و تامل .هر چند که شریان زمان حال را در مسیر خود همواره می کشاند ولی برتری آن بر آینده و گذشته ، دسترس بودن و ملموس بودن آن است. اصلا انسان همواره در دریاچه حال غوطه ور است اما افسوس و صد افسوس که ساحل پشت سر گذاشته ی گذشته و فکر و تشویش جزیره احتمالی پیش رو - آینده - او را از موج سواری و حال کردن در دریای حال وا می دارد. آنقدر که حال هم به گذشته ای بی ثمر برای آیندگان مبدل شود. حال ، زیباترین زمان خلق شده ا ست .این حال است که گذشته و آینده را شکوفا می کند.
همواره بر آنم کنونم را با فقط باحال تطبیق دهم.و از پس شیشه غبار آلود گذشته و یا از روشناهای سرابی شکاف دیوار بتونی آینده ، به مناظر منگرم. کاری بس دشوار در پیش است و راهی بس طولانی. گرامداشت مروارید حال و قرار دادن در صدف اصول زندگی ، اصیل ترین هدف و در عین حال از سهل و سخت ترین کارهای ممکنه است .
نمی دانم مقصر کیست ؛ روز یا شب؟! آمدن روز سبب سپری شدن شب است یا شب پس شب ، محرک روشنایی روز.
شب ؛ زیباترین کلمه ای که با الفبای عشق می توان نوشت .روشنایی و لطافتی که در شب یافت می شود در غلغله و هیاهوی هیچ روزی نخواهی یافتن. شب ؛ واژه ای کوتاه در عین حال عمیق . جادوی دو حرف ش و ب را کسانی دریافتند که آنرا پاس داشتند. دوست ؛ واژه ای در پس شب . سیاهی شب یادآور چهار حرف کلیدی است . د، و ، س ، ت . دین و دنیا، وفا ، ستایش ، تنهایی .که این چار حرف هر کدام سرآغاز رمان های بس بلند و عمیق و جانسوز هستند.
دل ؛ سنگین ترین سنگی است که توان جست. اما سنگینی آن نه از برای وزن که قدر و منزلت است. از آن جهت که وسیله ی ارتباط بین عاشق و معشوق است. و از آن رو که مخزن الاسرار هستی است. سنگ ماهیت خود را حفظ می کند؟ آری اما نه در دستان محبوب . معبود.که در کف اش سنگ خارا موم است.
عقل ؛ مضحکه ی دل. ستاره ای که در پای روشنای خورشید دل ، زانو می زند . و آنرا می پرستد. به راستی که عقل هم با آن همه شکوه و جلال از پس دل بر نخواهد آمد و جز به تماشا نشستن و تحسین کاری نمی تواند پیش برد.
عشق ؛ محکومیت ، تناقض خالص ، تحمیلیه ی دل بر عقل .یعنی اسارت در آزادی . یعنی کور و کر شدن ظاهری . یعنی پرستش ،عبادت ، پل ارتباط با جهان نادیدنی . و شاید خود جهان ماورا.
تشخیص راه صحیح زندگی مستلزم بهره برداری از عقل شیدا ! دل پاک و تاملات درونی فرد است.


