نوشته ها تا دریچه ی چشمانم بالا می آیند.چشمانم می سوزد. رد قلم روی انگشتانم کرخ شده. و مدت هاست ردی از قلم بر کاغذ نمانده.
نانوشته ها می آیند. . قلم در دست ندارم به آینده ای دور و نا معلوم عقب می افتند از کشاکش نوشتن و خواندن.
باور نمی کنم مرده باشم.زنده ام تا به نا نوشته ها زندگی دهم.زندگی از آن من است.نانوشته ها همواره در انتظارند.
من آفریدگار نانوشته ها، خلق می کنم.می سازم از عدم وجود را!
باز هم قانون شکنی. باز هم خرد کردن تمامی اصول سنگی!
من می خوانم و این گونه زندگی می کنم.من می نویسم و اینگونه زندگی می بخشم.
من تنهایی را دوست دارم. می خواهمش.می پرستمش. که از روزی که از من روی گرداند زندگی کردن و زندگانی بخشیدن از مخیله ام فاصله گرفت.
کلیدی نیست.. قفل ها باید شکست...
آزاد کرد فریاد را
از حنجر تنگ قلم
توهین ها بر من برفت
هان! ای قلم خوابیده ای؟!!
بگشا زبان تند خویش فریاد زن من زنده ام
.....................................
امضا: سهیل
چهاردهم اردیبهشت هزارو سیصدو هشتادو ۶


