تبليغاتX
*** فریاد های بی صدا ***

 

زندگي يعني شكست اما فرار

اين فرار يعني قرار بي قرار

سنگ چيني خانه اي بر روي آب

حبس يك اندوه ، يعني توي قاب

قاب را كي بر سر ديوار كرد

بر سر او بايد اين ديوار را آوار كرد.

تا ابد لبخند را در گور كرد

گوركن را اشك چشمش كور كرد.

گوركن داستان غم پنهان كند

چشمِ بسته خنده را آسان كند!

مرد نيست آنكه سرش بيرون كند

چشم ها را با خبر در خون كند.

زندگي يعني همين ،يعني شكست

دردها را ديدن و هي چشم بست.

تا به كي دردِ خبر در كام گوش

دم فرو بند و چو جام زهر نوش.

اين خدا هم بهر انسان گور كند

خاكي اندر قعر قهرش كرد بند.

از چه گويي " آسماني بوده ايم،

فاصله ما تا خدا از هفت متر روده ايم.

چون غم و اندوه انسان ، مال شد

در همين خاك زمين او چال شد " ؟

چون خدا از هستي اش آگاه شد

ناخودآگاه همچو سطل در چاه شد.

عكس اندوه و غم اندر چاه ديد

ارزش تك بودنش را كاه ديد.

از غم و اندوه انسان آفريد

بار اين اندوه را آدم خريد.

آري انسان هستي اش از ماتم است

خنده و شادي كجا؟ دركت كم است!

آدمي با حرف عشق ترفند خورد

ميله هاي عشقش او در بند برد.

گوركن اين درد را منشور كرد

طيف اين ترفند را در گور كرد.

آري انسان بازي يك روزه اي است

شادي اش محدود اندر كوزه اي است

چون صدا از خنده خود در كند

همچو سنگ اين كوزه را لب پر كند

لكن اين كوزه براي آب نيست

خاك كوزه بر سرش،كو خواب نيست!

امضا :

سهيل رها

24/5/86

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت 18:14  توسط سهیل  |